به نام عظمت...
دنیای بزرگی داریم، اما دلامون کوچیکن. زندگی مرفهی داریم، اما هممون فقیریم. امروزا حالم از نگاه کردن به هر چیز و هر کسی که تو این دنیای آلوده هست بهم میخوره. از هرطرف بوی یه چیز میاد -- س.ک.س، کلمه ای که مجبورم بین هر حرفش یه نقطه بذارم تا شاید سایت بلاگفای عزیز وبلاگمو فیلتر نکنه. بله فقط س.ک.س، البته از نوع کلامیش. و ازون بدتر نگاه به قیافه آدمایی که الکی برا خاطر فقط و فقط لذت کشیدن و ارضا شدن خودشون قربون صدقه هم میرن. حتی اونایی که آدمای متفکر و فیلسوفی میشناختمشون هم با بقیه دیگه برام فرقی ندارن. همه حرکتا به یه چیز ختم میشه: خود. و چه بسیار آدمایی که خودشونم خبر ندارن از این که چطور براحتی ابزار قرار دادن و ابزار قرار گرفتن. موقعی هم که باهاشون در این موارد صحبت می کنی، یا فکرشون میره به اینکه تو چه نفع سود جویانه ای رو با این حرفات دنبال میکنی، یا اگه خیلی با انصاف باشن و متفکر، می گن که ما چیکار کنیم، ما هم مثل همه! کجاست اون فیلسوف که از این درد بی دردی فریاد خشم نصیب این گمراهای از خود و از دیگران بی خبر کنه؟ کجاست خدایی که ببینه مردمی هستند که از فرط گرسنگی دست به هر کاری میزنن، و در مقابل آدمایی هم هستند که افتخار تعداد دوستهای جنس مخالفشان را یدک می کشن و دائم با غرور از اون دم می زنن؟ آدمایی که از آسمون رو سرشون پول میباره، اما حاظر نیستن فقط 100 تومان بابت کرایه تاکسی یکی دیگه بدن که مبادا از پولشون کم شه، در حالیکه آدمای دیگه ای هم هستن که با همون صد تومن آبروشون حفظ می شه و مجبور نمی شن دست جلو دیگران دراز کنن. دنیای ظالمیه، نه احساس مسئولیت -- اگه هم باشه فقط برا عشقشون یا شایدم عشقاشون، نه محبت و نه وفا. همه جوونا فکرشون تو فرستادن فایل و عکسای دخترای لخت با بلوتوث موبایلشونه، شایدم راجع به تعداد شماره های مربوط به جنس مخالفشون که هر روز بهشون زنگ میزنن یا پیام میفرستن بحث می کنن، یا راجع به اینکه فلان دختر بیچاره ای که گناهش فقط تو خیابون راه رفتنه نطر میدن که مثلا چه تیکه خوبیه، امکان داره راجع به بدن و اندام و قیافه فلان پسره که رو فرمه یا نه صحبت کنن، و بلاخره در بهترین حالت ممکن از ازدواج صحبت می کنن یا نظرشون تو همینه. تو دوستام فقط یکی دو نفرو میشناسم که اینطوری نیستن، گرچه به اونام امید زیادی ندارم دیگه یا شایدم مثل من تو این سیستم افتاده باشن. کاش این چیزا نبود و منم مجبور به نوشتنشون نمی شدم. این تنها خداست که اینهمه تحجر مدرن رو میبینه، ولی چیزی نمیگه. خدایا تو چقدر بزرگ و صبوری؟
تو جامعه ای که آدماش برا هم ابزار خالص شدند، زندگی هم ابزاریه. کاش میشد براتون بشمارم که روزی چند بار قربون صدقه هم میریم، بخدا خیلیاشون الکین، طوری که واقعی هاش هم تو اونا گم میشن. کاش امکانش بود که براتون نشون بدم که روزی مردم چندبار بهم زنگ میزنن، اگه مسئله کاری نباشه، فقط و فقط به خاطر ارضا شدن خودشونه.آدمایی که دم به دم بهم زنگ می زنن و از اینکه چطور با کاراشون دیگران رو خورد می کنن، دیگرانی که دست کمی هم از خودشون ندارن، لذت می برن و خیلی مثالهای زنده دیگه که هممون تو زندگیمون با اونا مواجهیم. کاش میشد براتون نشون بدم اون بدبختایی که از فرط کار برا گردوندن خونواده فقیرشون، جووناشون حتی امکان فکر کردن به دخترارو هم ندارن. کجاست اون عدالت وقتی حلبی آبادی هست که ده نفر تو ده متر مربع جا زندگی میکنن، تو زمستون نه بخاری، نه لباس گرمی، نه چیزی، در مقابل اونایی که شبا پشت لپ تاپ هاشون هدفونو میزنن به گوششون و آهنگای درپیت "بسه دیگه انتظار" گوش میدن؟ تو این دنیای غریب، منم خودیم. منم شدم مثل همه، اما خدا رو شکر میکنم که لااقل منو یه مسافر چند ساله تو دنیا قرار داده تا مقل بقیه عذاب بیشتر موندن تو این دنیای غریبو نکشم. دنیایی که رو سه چیز استواره: پول، اندام، قیافه. که اگه کلی ترش کنیم میشه: اقتصاد و س.ک.س. کاش بدبین بودم! اگه بدبین بودم مطمئنم که اینارو نمینوشتم، یا لاقل اگه هم مینوشتم، منتشرش نمیکردم که بقیه (!) بخونن! از خدا میخوام تو این عمر کوتاهی که به من داده، بتونم به جایی برسم که نذارم یه فقیر و گرسنه، اگه هم تو دنیا نگم، تو کشورم باقی نمونه. گرچه حرف ایدئالیستی یه، اما از خدا قدرتشو می خوام. از خدا ممنونم که عوض اینکه بهم عمر 100 ساله ای بده که تو بطالت و عیاشی بگذره، از عمرم کم کرده و به قدرتم از چند نظر اظافه کرده تا بتونم به جایی که می خوام برسم. نمی دونم چند نفر به این حرفا معتقدن، شاید اونایی هم که قبلا به این حرفا معتقد بودن به جرگه دیگرانی که بانی و باعث تمام مثالهای بالا بودن پیوستن، البته شاید. اما اگه شما به این حرفای منی که خودم هم گرفتار این مسائلم اعتقاد دارین، بیاین با کمک هم کمی به خودمون بیایم و از این زندگی روتین مسخره ای که داریم در بیایم. به امید واپسین ها...
