احساس چیز بدی نیست، با اینحال ممکنه خیلی از شما بگید که فکر کردن مخصوصا به نوع احساس باعث اتلاف وقت میشه. شایدم راست میگین. حالا درست یا غلط، من اکثرا بعد اینکه کارم رو تموم می کنم، نصف شبها به این چیزا و خیلی چیزای دیگه فکر می کنم. یه حس بدی که امروزا بهم دست داده حس از بین رفتن معنویاتمه. واضحتر بگم، حس از دست رفتن تقدس احساسم. اینکه احساس می کنم که چند وقتیه دیگه مسائلی که قبلا منو به فکر وا می داشت، دیگه برام کمرنگ شدن. البته می دونم که اینا کمرنگ نشدن، اما ترس از این مورده که منو عذاب می ده. علت این هم می تونه تو چند چیز باشه، از جمله خشکتر شدن جامعه و محیط. اینکه حتی دوستات هم نه تنها تو رو، بلکه همدیگه رو صرفا برا ارضا شدن خودشون بخوان، یا دوستی که ازش انتظار داشتی مثل قدیما خودش بهت زنگ بزنه و بگه بیا شبو بریم بیرون، حالا اولویت آخر رو این بدونه؛ همه و همه باعث خشک شدن روابط می شه. طوریکه حالا جز با یکی دوتا از دوستای صمیمیم، با دوستایی که قبلنا خوش و بشی داشتیم رابطمون در حد یه سلام و علیک و تحمل پریدنای همدیگه به هم باقی مونده و از این می ترسم که بعضی چیزا اینو هم از بین ببره. البته می دونم که همه حق دارن. شاید و صد البته حتما مشغله کاری و دغدغه فکری دوستم اونقدر زیاده که اگه هم وقت کنه با هم باشیم، شاید انرژیشو نداشته باشه. طوریکه دیگه منم خجالت می کشم ازش درخواست کنم بیاد باهم باشیم، یا بیاد خونمون یا شبو باهم بریم بیرون (گرچه این خجالت کشیدن هم دردی رو دوا نمی کنه و شخص دیگه ای این درخواست رو ازش می کنه). آیا پول می تونه دغدغه ها رو برطرف کنه؟ آیا ازدواج می تونه دغدغه ها رو کم کنه؟ آیا روندن یه ماشین با قیمت بالای پنجاه میلیون هم می تونه آدم رو به همه جا برسونه؟ بخدا اگه جواب این سوالا مثبت بود، حاظر بودم تو همه اینا به بقیه کمک کنم تا بلکه همه چی به حالت اولش برگرده. ولی حیف که با اینها هم مشکل حل نمیشه. بقول دوستم حامد، اگه من به تو تمام واحدهای آپارتمانهای آسمان تبریز (از بهترین آپارتمانهای تبریز) رو بدم، کلی هم دغدغه به دغدغه هات اضافه کردم، چون باید با کلی مستاجر و آدمای دیگه طرف باشی. مگه نه این بود که کار اقتصادی روابط رو هم اقتصادی می کرد؟ روابطی که آدما همه چیشونو روش گذاشتن تا به حد خوب برسه. سه سال پیش چی بودیم و حالا چی شدیم؟ از دید و بازدیدای عید بگیرین تا هر چیز کوچک و بزرگی که به ذهنتون خطور می کنه. شاید اگه قدیم دلمون برا یکی تنگ می شد، یا اصلا قرار بود به یکی زنگ بزنیم، به ایندر و اوندر می زدیم تا بتونیم زود باهاش تماس بگیریم؛ اما حالا چی؟ مشغله کاری و فکری اونقدر زیاد شده که می گیم به جهنم، اگه خودش واقعا بخواد با من صحبت کنه یا قرار بذاره و ...، خودش زنگ می زنه و تماس می گیره. شایدم کار و مشغله ای که باید باعث فرح بخشیده شدن به آدما بشه بهانه ای شده تا خودمونو به یه فرد فردگرای درونگرای افراطی تبدیل کنیم. شاید اونایی که منو بشناسن، الان دارن صد تا فحش و دشنام حواله من می کنن که آخه دیوونه، تو که نفست از جای گرم بلند می شه، این حرفا هیچ به تو میاد؟ حق رو بازم می دم به اونا، اما آیا برای اینکه منم نفسم از جای گرم بلند شه، من هم زحمت نکشیدم؟ من هم فشار روحی و کاری رو تحمل نکردم؟ آیا صد تا حرفو حدیثو تهمت رو به دوشم نکشیدم؟ درسته که خیلی چیزارو هم از دست دادم تو این مسیر، اما هیچ وقت دغدغه های کاریمو جز بیان چند آرزوی همیشگیم به کسی نمی گم و تو روابطم دخالت نمی دم. البته بازم به این اعتقاد دارم که شاید من واجد شرایط درک شرایط سخت مالی نباشم، ولی همیشه به این مسائل که خیلیا هر روز و هر شب، حتی تو خواب، باهاشون دست و پنجه نرم می کنن خیلی فکر کردم. امیدوارم روزی برسه که عدالت اجتماعی اونقدر تو کشورمون پیدا بشه که دیگه کسی با این قبیل دغدغه ها دست و پنجه نرم نکنه و این خودش باعث بوجود اومدن جو صفا و صمیمیت بین دوستان بشه، جوی که حالا تنها بین یکی دو نفر از دوستام برقراره و به همینش هم راضیم، چون تو این دنیا نمیشه انتظار داشت همه اونایی که روزی تو سر و کله هم می پریدن، حالا یه زنگ هم بهت بزنن. درست مثل چیزی که حالا بین من و چند تا از همکلاسیام وجود داره. ولی با همه این احوال، همیشه خدا رو شکر می کنم که منو به هر چی که ازش خواستم و حتی ازش یادم رفته بخوام رسونده، از جمله دوستای کم یاب و نایابی رو که از همین کمیاب بودن و نایاب بودنشون می شه تشخیص داد که تعدادشون حتی به تعداد انگشتای یه دستم نمی رسه (که همین تعداد برای من برابر میلیونها و بلکه میلیاردها دوستی ارزش داره) سر راه زندگیم قرار داد تا علاوه بر ارزشی که در کنارشون پیدا می کنم، و تقدسی که این دوستی ها برام دارن، بتونم خودم رو بیشتر بشناسم. نه بعنوان تنها هدف، بلکه به عنوان هدفی از هزاران هدف دیگه که ریشه همشون به عشق به همنوع بر می گرده. عشقی که باعث می شه تواما با اینکه چند نفر رو تو زندگیت برای باهم بودن انتخاب می کنی، بتونی به فکر اهداف بزرگ برای تغییر دنیا یا حد اقل جامعه خودت باشی. به امید روزهای خوش.
بهزاد مقدم. اولین پست در بهار سال نوی شمسی (1386).
