تبليغاتX
Mind Vision

Mind Vision

Open Mind For A Different View

سلام. اميدورم حال همه تون خوب باشه.

من مدتي پيش تصميم به ساخت نرم افزار (يا بهتر بگم برنامه اي) جديد كردم كه در اون بيش از 1000 تا ترانه به زبانهاي انگليسي، آلماني و فرانسه از ترانه هاي معروف از خواننده هاي معروف جهان رو كه طي ۱۰۰ سال اخير اجراء شدن، بهمراه متن هر ترانه رو قرار بدم. اين مجموعه كه هم بر روي سي دي و هم دي وي دي عرضه خواهد شد يكي از معدود مجموعه ها در اين زمينه در جهان است. علاوه بر آهنگ و ترانه ها بهمراه متنشون، اطلاعات ديگري هم از جمله بيوگرافي خوانندگان، آشنايي با گروههاي موسيقي غربي، ويدئو كليپ و آلبوم عكس و موارد فراوان ديگري ارائه خواهد شد. علت درج اين آگهي-مانند تو اين وبلاگم اينه كه از همه شما دعوت كنم براي بهتر شدن اين مجموعه كمكم كنيد. افرادي كه علاقه مند باشن مي تونن ليست موسيقي هاي محبوبشونو بهمراه نام خواننده ها برام ايميل بزنن تا من در بخشي از مجموعه كه به موسيقي غربي پر طرفدار در ايران مربوط مي شه اونا رو قرار بدم. يا اطلاعات خوب و جالبي كه در مورد موسيقي و گروههاي موسيقي غربي داريد رو مي تونيد بهم ايميل بزنيد. به افرادي كه تو اين مورد كمكم كنن يه نسخه دي وي دي و يه نسخه سي دي از همين مجموعه و مجموعه مشابه قبلي كه خودم ساخته بودم بطور رايگان به آدرس پستي شون ارسال خواهد شد. زمان اتمام اين نرم افزار بين ۱ تا ۲ ماه آينده است. لطفا افرادي كه علاقه مند به همكاري در اين زمينه هستن به آدرس ايميلم كه تو همين وبلاگم (بالا، گوشه سمت چپ) موجوده اطلاعاتشونو بهمراه آدرس يا چيزي كه بشه باهاشون از اون طريق تماس گرفت بفرستن. درضمن اگه اسم مناسبي با همين مجموعه هم به نظرتون برسه لطفا بهم ارسال كنين. قبلا از همكاري همه شما عزيزان سپاسگذارم.

بهزاد مقدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:22  توسط Behzad Moghaddam  | 

Oscar Schindler showing the Photographs his workers had sent to him

نام اسکار شیندلر همواره از نامهایی بوده که بر خلاف مورخان، عموم مردم و بخصوص برخی سیاستمداران در مورد وی قضاوتها و همچنین سوء استفاده های فراوانی کرده اند. به دلیل اینکه نام وی به واقعه هولوکاست گره خورده است، استفاده ها و چه بسا سوء استفاده های فراوانی از وی شده است، غافل از اینکه وی انسانی نوع دوست و در بسیاری از جهات یک انسان واقعی بود که با گذشتن از همه چیزش جان هزاران نفر و متعاقبا نسلهای فراوان دیگر را حفظ کرد. جدای از این مسائل، در اینجا نیم نگاهی به زندگی اسکار شیندلر، سرمایه دار آلمانی، انداخته و بخصوص زندگی وی را در میان یهودیان طی جنگ جهانی دوم مورد بررسی قرار می دهیم.

زمان جنگ جهانی دوم، هیتلر که به بخشهای عظیمی از اروپا دست یافته بود همواره مخالفتش را با یهودیان اروپا هربار به نوعی ابراز می کرد. وی دستور قتل عام یهودیان فراوان را به زیر دستان خود ابلاغ و آنها نیز آن را به ماموران خود برای اجرا انتقال می دادند. یکی از مواردی که هیتلر از آن برای شناسایی راحت تر یهودیان برای مردم غیر یهودی و نیز سربازان خودش استفاده می کرد بازوبند مخصوص برای یهودیان بود. وی همچنین از دیوار برلین، لباسهای یونیفرم و ... نیز برای اینکار استفاده می کرد. کوره های آدم سوزی هیتلر نیز که بر طبق اسناد و شواهد بیش از 6 میلیون بهودی در آنها سوزانده شدند در مناطق مختلف روپا از جمله لهستان مستقر بودند. روزی مردی به یکی از شهرهای اصلی لهستان سفر می کند که خود عضو حزب نازی است و به همین دلیل مردم در ابتدا دید خوبی نسبت به این شخص ندارند، اما همین عضو حزب نازی بودن وی و نفوذ فراوانی که وی با همین عنوان و نیز سرمایه فوق العاده اش بین افسران نازی داشت، موجبات نجات بیش از 1100 یهودی را از مرگ حتمی فراهم آورد. وی در ابتدا به نیت سرمایه گذاری و دیدار با مقامات آلمانی به آنجا سفر کرده بود اما با مشاهده ظلمهای فراوانی چون قتل عام مردم در کوچه و خیابان و کشتن آنها بصورت تفننی توسط افسران نازی بخصوص شخصی به نام گوئث، تصمیم به نجات مردم یهود از دست آن افراد جانی گرفت. وی ابتدا با تاسیس کارخانه ای که برای افسران نازی ظروف فلزی تولید می کرد، و بستن قرارداد با آنها بطوری که درصد خوبی از سود این کارخانه را نیز به آنها (آلمانها) بدهد، خواست حسن نیت خود را نسبت به نازی ها ثابت کند تا زمینه را برای اهدافش فراهم آورد. ابتدا وی از یکی از یهودیان به نام آیزاک اشترن خواست تا با جمع آوری لیستی از کارگران یهودی که در زمینه ساخت ظروف فلزی از جمله آهنگری و ریخته گری تخصص دارند، آنها را به وی معرفی کند. وی در این راه با پرداخت میلیونها رایش مارک (مارک آلمان در آن زمان) رشوه به افسران رشوه دوست نازی بالاخره موافقت آنان را با به کار گیری یهودیان در کمپ خود به دست آورد. وی لیستی 1100 نفره را به آلمانها نشان داد و تقاضای جدا سازی افراد آن لیست با بقیه و مصون کردن آنان نسبت به هرگونه تعرض را مطرح کرد. این طرح در ابتدا با مخالفت کماندانت گوئث مواجه شد، اما شیندلر توانست با پرداخت میلیونها رایش مارک دیگر، 1100 نفر یهودی را از آنان بخرد و به شهری امن تر انتقال دهد. بر طبق گفته بازماندگان هولوکاست، شیندلر با هرگونه بد رفتاری نسبت به کارگرانش از سوی آلمانها چه در طول راه و چه در کارخانه شدیدا برخورد می کرد و به کارگرانش غذا، نوشیدنی، لباس و جا برای خواب می داد. طوری که کارخانه اسکار شیندلر در آن زمان برای یهودیان به مشابه یک بهشت واقعی بر روی زمین حساب می شد و این ناشی از پناه دادن شیندلر به آنها و رفتار خوب وی با آنها بود. شیندلر از نظر شخصیتی شخصی بسیار اجتماعی بود، زود با بقیه جوش می خورد و به شراب نیز علاقه زیادی داشت. وی به زنان نیز احترام خاصی می گذاشت. وی گهگاه برای از بین بردن غم کارگرانش برای از دست دادن عزیزانشان با آنها مهمانی های شادی را برگذار می کرد و از طرف دیگر نیز برای بقای نفوذش در بین آلمانها و خرید کارگران بیشتری با پرداخت رشوه به آنها، با آلمانها نیز مهمانی های فراوانی را برگذار می کرد. وی در مدت هفت ماهی که کارخانه اش هیچ تولیدی در بر نداشت (هفت ماه پایانی جنگ جهانی دوم)، همواره از سوی آلمانها تحت فشار بود که کارگرانش را اخراج کند، اما وی با پرداخت تمام پول باقیمانده اش بعنوان رشوه به آلمانها، آنها را راضی نگه می داشت که کارگرانش را همچنان در کارخانه اش نگه دارد. وی تمام دارائی خود را صرف پرداخت رشوه به افسران نازی کرد تا جان هزاران نفر را حفظ کرده باشد، طوری که بهنگام مرگ هیچ پولی نداشت و یهودیانش (کارگران سابقش) وی را پناه می دادند. از آنجا که وی عضو حزب نازی بود، پس از پایان جنگ از سوی روسها بازداشت شد ولی با نامه ای که کارگرانش به روسها نوشته و امضاء کردند، که در آن به کمک شیندلر در حفظ جانشان اشاره کرده بودند، وی پس از مدتی آزاد شد. وی در شب پایان جنگ نطق معروفش را در بین بیش از هزار یهودی کارگر در کارخانه اش ایراد کرد که عین این نطق در فیلم لیست شیندلر اثر استیون اسپیلبرگ آورده شده است. وی در این نطق از کارگران تشکر می کند که در طول آن مدت با وی بوده اند و خود را کسی معرفی می کند که می توانست بسیار مفیدتر باشد، اما نتوانسته است. وی شب رفتنش از کارخانه از اینکه می توانست با فروش ماشینش یا سنجاق سینه طلایش افراد بیشتری را از گوئث بخرد و جانشان را نجات دهد، اما اینکار را نکرده است اظهار ندامت می کند و برای نخستین بار در مقابل کارگرانش به گریه می افتد. تمام زندگی اسکار شیندلر از جمله همین قسمت عینا بر طبق اسناد و اظهارات شواهد عینی در فیلم لیست شیندلر گنجانده شده است.

اسکار شینلر کسی بود که عشقش را نه یک نفر، بلکه یک ملت قرار داد و همه زندگی و سرمایه اش را فدای نجات جان آن بیش از هزار و صد نفری کرد که بعدها از آنها نسلهای دیگری بوجود آمدند. اسکار شینلر کسی نبود که هدف شخصی داشته باشد، وی شخصی بود که زندگی اش را وقف دیگران کرد، همواره به دیگران محبت می کرد و به کارگرانش ارزش می داد. وی شخصی بود که با اینکه می توانست با میلیونها رایش مارکی که دارد و همچنین نفوذ فراوانش در بین آلمانها دست به تجارت فراوان پر سود بزند، تمام دارائی اش را وقف نجات مردمی کرد که خود شاهد ظلم و ستم آلمانها به آنها بود. طوری که همان سرمایه دار بزرگ، بهنگام مرگ حتی کمی نیز پول نداشت. کارگران وی که امروزه به آنها یهودیان شیندلر گفته می شوند حال بیش از 6 میلیون نفر هستند که در سراسر جهان سکونت دارند و زندی خود را مدیون فداکاری های اسکار شیندلر می دانند. جدای از اظهار نظرهای شخصی و سلیقه ای افراد مختلف، تاریخ همیشه از وی بعنوان شخصی نیکوکار و انسان و انسان دوست یاد می کند. وی در اواخر عمرش درختی در خیابان رایتئوس در اورشلیم به نشانه صلح کاشت (افراد مشهور فراوانی نیز همینکار را در آن خیابان انجام داده اند) که همه ساله طی مراسمی مخصوص آبیاری می شود و قبر وی نیز که به وصیت خود وی در اورشلیم قرار دارد همه روزه مورد بازدید یهودیان فراوانی می باشد که از سراسر جهان برای ادای احترام به وی به آنجا آمده اند. طوری که روی قبر وی همواره پر از سنگ است، زیرا سنگ گذاری بر روی قبر به نشانه احترام از سنتهای قدیمی یهودیان جهان است. روحش شاد.

Oscar Schindler's Grave Stone Filled With Stones On Its Surface

پی نوشت:

تمام مطالب فوق از دیدگاه تاریخی و از منظر بشر دوستی مطرح شد و نویسنده این مطلب هیچ گونه قصد و غرضی نسبت به تایید و یا تکذیب موارد مطرح شده رایج در جامعه در مورد هولوکاست و بازماندگان آن را ندارد و تایید و تکذیب آن مسائل را در حوزه و حیطه علمی خود نمی بیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:8  توسط Behzad Moghaddam  | 

اینجا دلم می خواد متن ترانه باز آ از شکیلا٬ یکی از خوانندگان ایرانی محبوب من٬ رو براتون قرار بدم. توضیح اینکه اکثر شعرای ترانه های شکیلا رو اشعار مولانا جلال الدین بلخی رومی (مولوی) تشکیل می ده و صدای عالی وی از آهنگهایش موسیقی پارسی را زنده می کند:

Shakila

باز آ

جانا به غريبستان چندين به چه می مانی؟
باز آ تو از اين غربت تا چند پريشانی

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
يا نامه نمی خوانی يا راه نمی دانی

گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند
گر راه نمی دانی در پنجه ره دانی

باز آ که در آن مجلس قدر تو نداند کس
با سنگدلان منشين خود گوهر اين کانی

باز آ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:31  توسط Behzad Moghaddam  | 

آیا دقت کرده اید که موسیقی پاپ ایرانی امروزی، بخصوص نوع تولید داخل، نسبت به گذشته چه تفاوتهایی کرده است؟ موسیقی محبوب جوانان قدیم و افراد میانسال و پیر امروز گرچه هنوز هم بین جوانان و حتی نوجوانان محبوبیت خاصی دارد، از محبوبیت کمی نسبت به سبک موسیقی جدید رایج در کشورمان برخوردار است. جدای از تبلیغات موسیقی و ترانه های جدید ایرانی که در فروششان موثر است، محتویات و معانی اشعار آنها نقش بسیار موثرتری را در محبوبیت آنها بازی می کنند. اگر در موسیقی و ترانه های دهه های پیش - حتی فقط یک دهه پیش - مفاهیم اشعار بر اساس عشق و محبت، صفا و صمیمیت و عواطف مثبت انسانی بود، امروزه این ترانه ها پر است از ناله و نفرین، تهدید، سیاهی و تاریکی دلها. این درحالیست که در غرب این سبک روند معکوس خود را طی می کند. بعنوان یک شهروند ایرانی خود شاهد این هستم که کثرت کاستها و سی دی های این گونه موسیقی، در اماکن عمومی و بسیاری از وسایل نقلیه عمومی اعم از تاکسی ها مشهود است. گاها که سوار تاکسی های شهر می شوم، در نود درصد موارد با اینگونه ترانه ها مواجه می شوم. حتی در اماکنی که جو آنها می بایست مفرح و شاد باشد، مانند لابی هتل ها، کافی شاپ ها و فست فود ها، شاهد پخش ترانه های ایرانی با مفاهیم تاریک و افسرده کننده هستیم. دلیل این مسئله با توجه به وضعیت معیشتی مردم جامعه ما و نیز قوانین تحت اجرای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می تواند جزء دو موردی باشد که بیان می شود:

وجود مشکلات معیشتی بین مردم بخصوص جوانان، نبود تضمین برای آینده جوانان، محدودیت ها در برقراری رابطه (که بعدا درباره مضرات و فواید آن صحبت خواهیم کرد)، کم رنگ شدن ارزشهای عاطفی در جامعه و جایگزین شدن کینه و تاریکی بجای محبت و عشق ورزیدن به یکدیگر و نیز اعمال عقایدی چون زندگی کردن همچون میش در میان انبوه گرگها که خود در بدبین کردن مردم نقش مهمی را بازی می کنند از عوامل موثر در تغییر سبک و سیال موسیقی پاپ کشورمان شده است.

عامل دوم می تواند محدودیتهای اعمال شده توسط قوانینی باشد که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در کشورمان وظیفه اجرای آنها را بر عهده دارد. برای مثال محدودیت در پخش موسیقی و ترانه های تولید خارج از کشور در اماکن عمومی، حتی اماکن توریستی مانند برخی پارکها و نیز هتل های بین المللی شهر، ممنوعیت پخش صدای خواننده مونث در اماکن مختلف و بسیاری از محدودیتهای دیگر.

اما بنظر می رسد ترکیبی از هر دو عامل فوق، بطور نسبتا همگن در تغییر این سبک از موسیقی ایرانی نقش بازی می کنند، گرچه نقش عامل اول می تواند بسیار بیشتر بوده باشد. درضمن توجه داشته باشید که در رده بندی سبک های مختلف موسیقی، ابتدا مفهوم مورد نظر قرار می گیرد، سپس آلات موسیقی. برای مثال ترانه های فراوانی با آهنگهای ریتمیک شاد وجود دارند که به سبک Blues (موسیقی غمگین) تعلق دارند. علت درج این مهم این بود که برتری نقش مفاهیم نسبت به آلات موسیقی را در رده بندی ترانه ها توضیح دهیم. در موسیقی غرب نیز رده بندی بر همین مبنا می باشد. طوری که موسیقی Rock & Roll که محبوبترین و پر معناترین سبک موسیقی جهان شناخته شده است، خود شامل هزاران هزار موسیقی و ترانه با سبکهای شاد، غمگین، اجتماعی و عاطفی و ... می شود که اکثرا به صورت نقد (هم مثبت و هم منفی) به مسائل مختلف نگاه می کنند. برای درک بهتر مطلب ترانه های Madonna، David Bowie، Paul McCartney (Beatles)، Shirely Bassey، و Diana Ross که خواننده هایی با سبکهایی به ظاهر کاملا متفاوت هستند همه در تالار موسیقی راک اند رول  (Rock & Roll Hall Of Fame) قرار دارند.

به هرحال، امید است وضع معیشتی و نیز اعمال محدودیتهای فراوان در جامعه متحول شوند و متعاقبا شاهد سبک بهتر و روشنتری از موسیقی و ترانه های ایرانی در کشورمان باشیم. با توجه به اینکه موسیقی از همراهان جدایی ناپذیر انسان می باشد.

با تشکر. بهزاد مقدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:21  توسط Behzad Moghaddam  | 

سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. گرچه گفته بودم تو این پستم مطالبی راجع به پایان جهان (مربوط به پست قبلیم) می نویسم. اما تصمیم گرفتم اینکارو به پست بعدیم موکول کنم و اونجا مردم رو بترسونم!

دیشب داشتم به فیلم Jesus of Nazareth نگاه می کردم. امشب هم دوباره نگاش کردم. به نظر من بهترین و منطبق ترین فیلمی که راجع به زندگی عیسی مسیح نسبت به فیلمای دیگه و بر طبق کتب مختلف و دستنوشته های باستانی ساخته شده همین فیلمه. اگه علاقه داشته باشین، دیدن این فیلم رو بهتون پیشنهاد می کنم. این فیلم همزمان زندگی تاریخی و عقاید فکری عیسی مسیح رو به تصویر می کشه. البته ما اینجا نمی خواییم راجع به فیلم صحبت کنیم. قصد دارم تو اینجا مطالبی راجع به حضرت عیسی مسیح بنویسم. البته امیدوارم آقای شیرازی (مدیر بلاگفا) و همکارانشون موقع بازبینی وبلاگم بهم تهمت ترویج مسیحیت نزنن، گرچه این رو تهمت حساب نمی کنم. بعقیده من همه پیامبران آسمانی - که من اونا رو افرادی با عقاید باز نسبت به مردم زمانشون می خونم - پیام آور صلح و دوستی بودن. گرچه از نظر مذهبی شاید قوی نباشم، اما برای مثال همین داستان عیسی مسیح از طرف تاریخدانها و باستان شناس ها هم تایید شده، البته با کمی اختلاف نظر. حالا اجازه بدین شیوه نوشتاری متن رو از حالت گفتاری به حالت کتابی تغییر بدیم!

Mary (مریم مقدس) زمانی در جهل و نادانی عده ای که اعتقاد داشتن برترین طرز تفکرات رو دارن، در زمان پادشاه Heroid فرزند پسری بدنیا آورد. در این که گفته می شود مریم ازدواج کرده بود یا نه اختلاف نظر وجود دارد. عده ای معتقدند که مریم مقدس با Josef ازدواج کرده بود و عده ای اعتقاد به مجرد بودن وی داشته اند. اما هر دو طرف در این مسئله متفق القول اند که چه مریم مقدس ازدواج کرده بود و چه نه، فرزندش در نتیجه رابطه با همسرش و یا مردی دیگر نبوده و روح یا فرشته ای روح عیسی را در او دمیده بود (بر طبق دستنوشته های کهن که در موزه های لندن و پاریس نگهداری می شوند). پیشگویان دربار قبلا به هرود - پادشاه - اطلاع از تولد نوزاد پسری داده بودند که شاه قوم بنی اسرائیل خواهد شد. شاه بالاخره مجبور به صدور دستور قتل تمام نوزادان پسر داد. بی اطلاع از کوچ مری به اورشلیم (Juraselium). محل تولد عیسی مسیح را شهر بیت اللهم (واقع در فلسطین امروزی) می دانند. عیسی از کودکی مرود احترام مردم بود و در جلسات دینی آنها شرکت می کرد. در اینجا قصد بیان کامل تاریخ را ندارم، بلکه می خواهم بیشتر به عقاید فکری مسیح توجهی داشته باشیم. درضمن، نام مسیح (Messiah) از پیش از میلاد عیسی وجود داشته و به ناجی قوم بنی اسرائیل منسوب می شده است. هنگامی که عیسی ادعا می کند که مسیح است، بسیاری او را گناهکار خطاب کردند. عیسی پس از چندی اقامت در اورشلیم، همزمان با رشد جسمی و ذهنی، دریافت که مردم اورشلیم تحت تسخیر بزرگان معبد هستند که افرای خشک مقدس مآب هستند. آنها اعتقاد داشتند که از افراد گناهکار باید دوری گزید و خود را افرادی Open-Minded (روشنفکر) می دانستند. آنها معبد را به محلی برای کسب مال و منال تبدیل کرده بودند. عیسی مسیح عقاید جابی داشته که برخی از آنها را در اینجا ذکر می کنم.

وی همواره به مردم می گفته که دشمنانتان را دوست بدارید و تمام بدیهایشان را ببخشید. همسایه تان را دوست بدارید و همانند بستگان خود با وی رفتار کنید. از وی حتی در انجیل Matthew (مطا، فکر می کنم در همین انجیل باید باشد) نقل قول شده که اگر کسی به یک طرف صورتتان سیلی زد، صورت خود را برگردانید و طرف دیگر صورتتان را به وی برای سیلی زدن پیشنهاد کنید. او عشق را از بزرگترین قدرتها می دانست و همواره همگان را به عشق ورزیدن نسبت به خدا و یکدیگر تشویق می کرد. وی با همه گونه مردمی نشست و برخاست داشت و اعتقاد داشت همه را می توان به راه درستی هدایت کرد، تنها با عشق و شخصیت دادن به طرف. عقاید وی تا جایی مردم را تحت تاثیر قرار داد که شورای علمای معبد تصمیم به قتل وی گرفتند و به زور قاضی رومی را حاضر به امظای حکم مصلوب کردن عیسی کردند. در فیلمی که در ابتدای این متن از آن نام برده شد عقاید و حتی نقل قولهایی که از مسیح وجود دارد، مستقیما به بهترین شکل به بیننده انتقال می یابند. این فیلم پر است از عین سخنان عیسی مسیح که در انجیلهای چهارگانه آورده شده اند. عیسی از همان اول هواریونی (پیروانی) را جمع می کند. از چند ماهیگیر سختکوش گرفته تا یک مامور جمع آوری مالیات (داروغه شهر) که از فردی بسیار خوشگذران و طماع به یکی از پیروان حقیقی عیسی مسیح تبدیل می شود. از دوازده حواریونی که وی جمع کرده است، یکی به نام Jude (یهودا) محل اقامت مسیح را به شورای علمای معبد شهر لو می دهد. صحنه شام آخر عیسی مسیح در فیلم مذبور بسیار زیبا پرداخت شده است. جاییکه عیسی به هواریونش می گوید که مدت زیادی را در میان آنها نخواهد بود و یکی از همین جمع من را لو خواهد داد. بیشترین اختلاف نظر ها در این قسمت از ماجرا وجود دارند. عده ای از زمانهای دور تا هم اکنون بر این اعتقاد هستند که یهودا یک خائن است که محل اقامت عیسی را در ازای چند سکه به دشمنانش لو داد. عده ای نیز بر این عقیده اند که یهودا اینکار را برای ایجاد فرصتی بزرگ برای اثبات مسیحیت عیسی انجام داد، زیرا با شناختی که از معجزات عیسی مانند زنده کردن مردگان و شفای بیماران داشت، فکر می کرد (یا به فکر وی وارد شده بود) که با امکان قتل عیسی، اگر وی خود را در معجزه ای بزرگ نجات دهد، مسیحیت وی بطور کامل اثبات خواهد شد (مانند فیلم مذکور). عده ای نیز اخیرا عقاید جدیدی را مطرح کرده اند. آنها یهودا را یک شجاع و مسیح دوست دانسته که با به جان خریدن خطر طرد شدن و یا حتی کشته شدن، مسیح را در رساندن به هدف نهاییش که همانا رسیدن به پروردگار (بر طبق نظریه عده ای کثیر، پدرش) می باشد به طور قابل توجهی یاری رساند. این نظریه تقریبا همزمان با انتشار نسخه جدید انجیل در اروپا (در سال پیش) شکل گرفت. نظریه های اول و دوم معقول تر بنظر می آیند. یهودا هنوز هم در افکار عمومی غرب و شرق جایگاه پایینی داشته، طوری که مردم در ضرب المثلهایشان نیز از کلمه یهودا در جاها و معناهای پست و کم ارزش استفاده می کنند. حتی روزگاری (و حتی هم اکنون) از کلمه Jude (یهودا) برای عبارت دزد بخصوص در هنگام هشدار دادن به بچه ها در همین زبان ترکی خودمان استفاده می شد. این مورد در بیش از 10 زبان زنده و مرده دنیا نیز استفاده داشته و دارد. بهنگام صرف شام آخر، عیسی مسیح همچنین به سیمون پیتر (همان پیتر مقدس، موسس کلیسا) می گوید که تو سه بار من را انکار خواهی کرد. بر طبق انجیل پیتر علیرغم مخالفتش با این حرف در آن لحظه، درست سه بار پس از دستگیری عیسی مسیح، از ترس جانش، به سربازان و مردمی که وی را بعنوان حامی عیسی می خواستند دستگیر کنند، به دروغ می گوید که عیسی را نمی شناسد. البته عیسی بهنگام گفتن این حرف به وی گفته بود که وی را مورد بخشش قرار خواهد داد. تقریبا مشابه همین عبارات بر سر تابوت Saint Peter (موسس کلیسا و اولین پاپ تاریخ) واقع در سرداب مقر سخنرانی ها و مراسمات پاپ در میدان سنت پیترز واتیکان - رم، ایتالیا - که قدیمی ترین تابوت آن سرداب است ذکر شده است. در هر حال، مسیح با کمک یهودا دستگیر می شود و به صلیب کشیده می شود. در اینکه مسیح پس از به صلیب کشیده شدن عروج می کند نیز اختلاف نظر فراوان است. از معروفترین نظریات مانند آنچه که اسلام بیان کرده است جسم عیسی همراه با روحش به آسمان عروج کرد. همچنین عده ای نیز معتقدند یهودا در معجزه ای شبیه به عیسی شد و وی به اشتباه به صلیب کشیده شد. عده ای نیز بر طبق نقل قولهای مستقیم عیسی که در انجیل های چهارگانه موجود هستند معتقدند که بدن عیسی پس از سه روز بعد از به صلیب کشیده شدن وی، هنگامی که موقتا در جایی تحت نظارت شدید رومی ها نگهداری می شد، ناپدید می شود و حواریونش را ملاقات می کند و سپس به آسمانها عروج می کند.

عیسی مسیح، در اوج دوران جهالت مطالبی را بیان کرد که بشر امروزی نیز همچنان در آن مات می ماند. چطور ممکن است همه را بخشید؟ مگر می شود کسی به شما توهینی بزرگ کند، زندگی شما را به نیست و نابودی بکشاند، و سپس شما با مهربانی او را ببخشید؟ فکر می کنید چند درصد از مردم دنیا قادر به انجام چنین کاری هستند؟ احتمالا کمتر از یک میلیونوم درصد. عده بسیاری به این عقاید عیسی مسیح انتقاد کرده اند و مثلا مطرح کرده اند که دفاع از جان و مال و عقاید چه می شود؟ در اینجا باید ذکر کرد که عقاید عیسی مسیح اگر در بین اکثریت جامعه بشری رعایت می شد، دیگر جایی برای جنگ و هجمه آوردن به جان و مال و عقاید دیگران باقی نمی ماند، چه برسد به دفاع از آنها. تا کنون چند نفر را در زندگی خود دیده اید که مانند مسیح فکر کند؟ چه کسی می تواند همه را دوست داشته باشد؟ اجازه دهید مثالی عینی برای همین مسئله بیاورم. همه ما وقتی به شخص خاصی شدیدا علاقه مند می شویم، کم کم دیگران برایمان کمرنگ می شوند. دیگر از جمع فاصله گرفته و به وی فکر می کنیم. عشق را فقط در معشوقمان می دانیم و بس. اگر کسی بخواهد کوچکترین صحبت به ظاهر تفرقه انگیزی بین ما و معشوقمان بزند - هر چند ممکن است اصلا تفرقه انگیز و یا عمدی نبوده باشد - فورا وی را طرد می کنیم و به دشمنی با او می پردازیم. از عشق به معشوق بگذریم. چند نفر ما با دیدن یک معتاد در خیابان، از او فاصله نمی گیریم؟ کسی را سراغ دارید که وقتی یک معتاد یا بیمار (برای مثال جذامی) به طرفش می آید تا سوالی بپرسد یا ...، با وی دست دهد و به گرمی پاسخش را دهد؟ چگونه است که کسی را سراغ نداریم که بتواند با همه قشر مردم، از فرهنگی و تاجر گرفته تا معتاد تزریقی و گدا و دزد و قاتل نشست و برخاست کند و دل همه آنها را بدست آورد؟ سپس خودمان را انسان کامل یا بقول نیچه ابر انسان بنامیم؟ کدامیک از ما راضی می شویم به پیر مردی که لاکپشت وار قادر است راه برود کمک کنیم تا از خیابان رد شود در حالیکه با اینکار به قرار با دوست دختر یا دوست پسرمان کمی دیرتر می رسیم؟ مطمئنا درصد کمی، تنها در صد کمی از جامعه می توانند مانند مسیح فکر کنند. مسیحی که در آخرین جملاتش تمام باعث و بانیان مصلوب شدنش را بخشید و از خدا خواست آنها را ببخشد، چون نمی دانند که چه کار می کنند. در پستهای بعدی درباره این مسائل و همچنین درباره اسلام مطلب خواهم نوشت. در اینجا تعدادی از جملات فقل قول شده عیسی مسیح را که در انجیل های اصلی (چهارگانه) و دیگر انجیل ها آمده است قرار می دهم:

 

"Ask and it will be given to you; seek and you will find; knock and the door will be opened to you."

"What shall it profit a man if he gains the whole world but loses his soul."

"Do unto others as you would have them do unto you."

"It is easier for a camel to pass through the eye of a needle than for a rich man to enter the Kingdom of Heaven (Luke 18:25)"

"For we walk by faith, not by sight.' II Corinthians 5:7"

"For everyone who exalts himself will be humbled, and he who humbles himself will be exalted."

"Yes I am with you always, until the very end of time"

"Let him who is without sin cast the first stone."

"for God so loved the World that he gave his only begotten Son' John 3:16"

"The good man brings good things out of the good stored up in his heart, and the evil man brings evil things out of the evil stored up in his heart. For out of the overflow of his heart his mouth speaks."

 

به امید استفاده از این سخنان و عقاید در لحظه لحظه زندگیمان.

با تشکر. بهزاد مقدم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:9  توسط Behzad Moghaddam  | 

سلام. خسته نباشید. امیدورام حال همه تون خوب بوده باشه. یکی دو روز بود که فرصت نمی کردم اینجا مطلبی بنویسم٬ اما حالا فرصتی برام پیدا شد که وبلاگم رو بقول معروف تو فارسی بروز رسانی کنم. امروز می خوام یه سوالی رو مطرح کنم. البته سوالی که مطرح می کنم بی ربط به پست بعدیم نخواهد بود٬ یعنی تو پست بعدیم متوجه می شین که چرا اینجا این سوال رو مطرح می کنم.

سوال من اینه: پایان دنیا رو چطوری تصور می کنین؟ سوالمو تکمیل تر کنم: بنظر شما دنیا - بیشتر منظورم زمینه - با چه وسیله ای نابود می شه؟ جنگ٬ حوادث طبیعی٬ حمله موجودات احتمالی فرازمینی٬ ....

بعد اینکه به این سوال که می تونه بیشتر جنبه علمی داشته باشه٬ به این سوال احساسی هم جواب بدین!

اگه یه روز از دنیا مونده باشه٬ دوست دارین اون یه روز رو چطوری سر کنین؟

لطفا همونطور که هیچ وقت کم لطفی نکردین٬ لطف کنین و نظراتتون رو که همون جوابای این سوالا هستن تو بخش نظرات برام بنویسین. تو پست بعدیم علاوه بر اینکه علت پرسیدن چنین سوالاتی رو می نویسم٬ نظراتتون رو هم اگه بتونم تجزیه و تجلیل می کنم.

منتظر نظراتتون هستم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 4:2  توسط Behzad Moghaddam  | 

سلام. به نظرتون این عکس کجاست؟ اگه دونستین؟!!!

Guess Where This Photograph's Been Taken From

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:30  توسط Behzad Moghaddam  | 

اول سلام! راستش امشب برام یکی از شبای به یاد موندنی بود. امشب هم مثل بعضی شبا که ماهی یکی دوبار تا دیر وقت بیرون می مونم٬ با دوستم حامد شبو رفتیم بیرون. البته زیادم دیر نیومدیم خونه وقتی که نسبت به دفعه های قبل مقایسه کنی. ساعت ۱۱ شب بود که از خونه در آومدم و ساعت ۱:۳۰ نصف شب بود که به خونه برگشتم. خیلی وقت بود که باهم شبو بیرون نمونده بودیمُ چون چند دفعه پیش رو خودم تنهایی گشتم. اما چرا شب؟ یه دلیلش وجود مشغله و کار فراوون موقع روز هست و از همینجا از اینکه حامد و من می تونیم با وجود مشغله خیلی زیاد کاری٬ بازم برا همدیگه وقت بذاریم و مدتی رو باهم باشیم ابراز خوشحالی می کنم و از حامد عزیز هم خیلی ممنونم بابت همه لطفی که نسبت به من داشته و داره و اگه من لیاقتشو داشته باشم خواهد داشت. اما دلیل دیگه و بنظر من مهمترین دلیل من برا انتخاب شب برا بیرون رفتن اینه که شبا دیگه از هیاهو و دغدغه های زندگی روزمره شهری خبری نیست. نه صدای بوق٬ نه دود٬ نه ترافیک٬ نه دعواهای خیابانی٬ و نه اون شلوغی ها و ازدحامهای اعصاب خورد کن٬ هیچ کدوم رو تو شب نمی تونین پیدا کنین. موقعی که شب ساعت ۱ تو پارک شاهگلی قدم می زدم٬ چند لحظه به همون مکان در روزفکر کردم. چه سر و صداهایی که آدم نمی شنوه! صدای گوشیای موبایل جوونا که هر کدوم یه آهنگ یا یه قطعه ادبی فحش نون و آب دار(!) رو با صدای بلند گذاشتن٬ طوری که صداها همه با هم قاطی می شن. چه متلکایی که گفته نمی شه و چه کارایی که انجام نمی شه. اما شبا هیچ اثری از اینهمه آلودگی صوتی و تصویری! نیست (البته از درج کلمه تصویری برداشت غلط نکنینا٬ من به مبارزه با بد حجابی و این ها اعتقاد ندارم! نکنه یه وقت فکر کنین مامور اجرای جنگ رستم با بد حجابی ام!). حالا که باور کردین که من مامور نبرد با نیروهای بیگانه فرا زمینی (بد حجابها!!!) نیستم٬ بذارین بگم چرا آلودگی تصویری. آلودگی تصویری یعنی اینهمه آت و آشغال که رو زمین ریخته می شه و همه زیباییهای دیگه از این قبیل. شبا تو شاهگلی شاید فقط ۲۰ نفر اونم بصورت پراکنده یا خانوادگی دیده بشن که یا خیلی بی کلاسن (دور از حضور معتاد!) که در انظار عمومی ظاهر نمی شن اونوقت شب و یا خیلی با کلاسن مثل توریست یا مسافرایی که تو هتل پارس یا هتلهای دیگه تبریز اقامت دارن. یه چیز دیگه هم هست که شب رو برا من و خیلی از شما از روز متمایز می کنه. شبا ضمیر ناخودآگاه آدما به خودآگاهشون میاد. شبا تمام غرایز فطری و جسمی٬ مثل احساسات و عواطف٬ تفکر به کارهای انجام شده در روز آن شب و ... فعال می شن. این حس که آدما می خوان با کسی که دوسشون دارن باشنُ شبا خیلی بیشتر بروز می کنه و فعال می شه. شبا برای من چیزه دیگه ایه. طوری که اغلب ترجیح می دم به جای اتلاف وقتم تو خواب٬ پاشم و کاری انجام بدم. متاسفانه یه چیزی که تو شهرمون تبریز وجود نداره نایت لایفه٬ همون زندگی شبانه. از ساعت ۱۰ شب رفته رفته شهر میره که بخوابه. مغازه ها می بندن و همه جا سوت و کور می شه. نه جایی برا تفریح (مثلا سالن ورزشی سرپوشیده مثل بولینگ و ...٬ دیسکو و نایت کلاب٬ یا حتی یه کافی شاپ خشک و خالی) وجود داره و نه اصلا پلیس این اجازه رو به مغازه داران می ده که شب بعد ۱۲ هم مغازشون باز و فعال باشه. من خوب خاطرم هست تو آلمان تقریبا همه شهراش٬ مثل مونیخ که اونجا می موندیم٬ از ساعت ۱۲ شب به بعد کلا رنگ و چهره عوض می کرد. بعضی مغازه ها از همه رقم بودن که شبا تا صبح هم باز بودن (در عوض کمی قیمت خدمات و محصولاتشونو در حد تعریف شده و استانداردی می بردن بالا). چه مراسمای عروسی که تو میدونای اصلی شهر می دیدیم. یا دیسکوها و نایت کلاب هایی که تکی نمی ذاشتن بری توش٬ حالا چه دوستت پسر بود چه دختر٬ باید بالاخره یکی همرات می شد تا رات بدن تو٬ یا همینطور چه مراسم جالبی که شبای خاص مثل شبای هالووین٬ کریسمس٬ عید پاک و ولنتاین برپا بود. یاد اون خاطره ها بخیر. به هر حال٬ شبا حال و هوای خاص خودشو دارن که نمی دونم می تونین ازش استفاده کنین یا نه. ولی اگه براتون امکانش باشه٬ حتما فرصتش رو از دست ندین.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:52  توسط Behzad Moghaddam  | 

                                                   Upper Row - Left > Right >> Sean Connery, George Lazenby, Rager Moore / Lower Row - Left > Right Timothy Dalton, Pierece Brosnan, Daniel Craig

جیمز باند نامی است که تقریبا از هر کسی درباره اش پرسیده شود، آن را در زندگی اش چندین و چند بار شنیده است. سری فیلمهای جیمز باند که بر اساس رمانهایی با همین نام اثر Ian Fleming نویسنده انگلیسی ساخته شده اند (و از فیلمهای مورد علاقه من هم هستن) که از پر فروشترین فیلمهای تاریخ سینما هستن. امتیاز ساخت تقریبا تمام فیلمهای رسمی 007 برای کمپانی فیلم سازی مترو گلدن مایرز می باشد. فیلمهای جیمز باند از شاخص های مهم صنعت سینمای بریتانیا بوده و همواره تحولات سیاسی جهان، حرکتهای علمی و برنامه های کلان نظامی و تجقیقاتی ابر قدرتهای جهان در مقابل فعالیت شرورانه برخی کشورها در پلان ساخت این فیلمها در دوره های مختلف تاثیر مستقیم گذاشته اند. این فیلمها همچنین تاثیر قابل قبولی برای کشورهای چون ایالات متحده در دوران جنگ سرد داشته است. یان فلمینگ همواره در رمانهایش از نقش مقابل دو کشور یا اتحادیه در برابر یکدیگر استفاده می کرد. اولین رمان جیمز باند Casino Royale' نام دارد که در سال 1954 منتشر شد. رمانهای بعدی جیمز باند بترتیب بدین شرح می باشند:

1954 Live and Let Die

1955 Moonraker

1956 Diamonds Are Forever

1957 From Russia with Love

1958 Dr. No

1959 Goldfinger

1960 For Your Eyes Only short-stories

1961 Thunderball

1962 The Spy Who Loved Me

1963 On Her Majesty's Secret Service

1964 You Only Live Twice 1965

The Man with the Golden Gun

1966 Octopussy and The Living Daylights short-stories

پس از مرگ یان فلمینگ در سال 1964، متعاقبا رمانهای جیمز باند توسط نویسندگان دیگری نوشته و منتشر شد که بدلیل کثرت اسامی این رمانها از ذکر تمام آنها صرفنظر می کنم. نخستین فیلم جیمز باند با بازی Sean Connery در نقش اول فیلم Dr. No. در سال 1962 اکران شد. این فیلم که در آن زمان با بودجه 1 میلیون دلار ساخته شده بود، بیش از 300 میلیون دلار در جهان تاکنون فروش داشته است. جیمز باند، در واقع مامور مخفی اطلاعاتی سازمان اطلاعات انگلیس (MI6) با کد 007 می باشد. وی از همه گونه توانایی در برابر خطر و دشمنانش برخوردار است. از هدایت هواپیما، هلیکوپتر و قایق و کشتی تا اسب سواری، از راندن و کنترل ماشینهای سنگینی چون کامیون، جرثقیل و تراکتور تا راندن ماشینهای لوکس بی. ام. دبلیو و استون مارتین. او هرگز کشته نمی شود و همیشه پیروز است. ابزار آلاتی که وی در اختیار دارد در خور خود بی نظیر است: ماشینهای لوکسی که با چند دستور به جبهه ای کوچک برای جنگ تبدیل می شوند، ساعت و خودکار ویژه ای برای انجام عملیات جاسوسی و بمب گذاری، جلیقه های عجیب محافظ و .... شخصیت وی همواره مورد علاقه دختران است و همه را به خود خیره می کند. از دید کارشناسان فیلم، شون کانری تا کنون بهترین هنرپیشه نقش جیمز باند بوده است. شون کانری که خود از نظر ظاهر و شخصیتی نیز به شخصیت جیمز باند در زمان خود نزدیک بود در فیلمهای Dr. No.، From Russia With Love، GoldFinger، Thunderball و You Only Live Twice بازی کرد. در سال 1969 این نقش به George Lazenby داده شد. وی توانست در فیلم On Her Majesty's Secret Service بازی مورد قبولی ارائه دهد. اما به دلیل مشکلات خاصی در زمینه دوبلاژ و زبان جورج لیزنبای، نقش او تنها پس از بازی در یک فیلم با موافقت خودش مجددا به شون کانری داده شد تا آخرین فیلم رسمی جیمز باند خود را تجربه کند. شون کانری در سال 1971 فیلم Diamonds Are Forever (در ایران: الماسها ابدیند) را بازی کرد. این فیلم از او یک سوپر استار ساخت، گرچه وی قبلا نیز بعنوان سوپر استار سینماهای انگلستان و آمریکا شناخته می شد. Rager Moore، هنرپیشه بعدی این نقش بود. وی در فیلمهای Live And Let Die، The Man With The Golden Gun، The Spy Who Loved Me، Moonraker، For Your Eyes Only، Octopussy و A View To Kill طی سالهای 1973 و 1985 نقش آفرینی کرد. باید گفت که هیچ یک از سه هنرپیشه نامبرده تحصیلات آکادمیک در زمینه سینما و بازیگری نداشتند. برای مثال شون کانری صرفا با بازی در فیلمهای جیمز باند شهرت جهانی کسب کرد، درحالیکه هیچ گونه تجربه و تحصیلات آکادمیکی در زمینه فیلم و سینما نداشت. اما Timothy Dalton، هنرپیشه بعدی جیمز باند شخصی بود که سالها خاک سالن های تئاتر انگلیس را خورده بود و دارای تحصیلات آکادمیک سطح بالا در زمینه فیلم و سینما بود. وی در دو فیلم The Living Daylights محصول سال 1987 و Licence To Kill محصول سال 1989 به نقش آفرینی پرداخت که به گفته برخی نیز تیموتی دالتون بهترین هنرپیشه سری فیلمهای جیمز باند است. وی با ظاهری متین اما زیرکانه هنرپیشه محبوب جیمز باند است. اما در عین حال وی در فیلمهای نامبرده، جیمز باندی متفاوت با حالتی زن گریز را به نمایش گذاشت. شاید بدانید که یکی از خصوصیات جیمز باند که اکثرا برایش گران تمام می شود، اعتماد بیش از حد به دختران زیبایی است که طی کار با آنها بر می خورد. چهار فیلم بعدی جیمز باند با نامهای GoldenEye، Tomorrow Never Dies، The World Is Not Enough و Die Another Day با بازیگری Pierece Brosnan طی سالهای 1995 و 2002 اکران شدند. پیرس برازنان نیز بازی خوبی از خود بجای گذاشت. اکثر مردم کشورمان جیمز باند را با شون کانری و پیرس برازنان می شناسند. بودجه تولیدی فیلم روز دیگر بمیر محصول 2002 استودیوی مترو گلدن مایرز 456 میلیون دلار بود که 508 میلیون دلار فروش کرد. گرانترین فیلم جیمز باند فیلم Casino Royale' با بازی هنرپیشه جدید این نقش، Daniel Craig می باشد که با بودجه ای برابر 594.168.492 دلار (حدود 600 میلیون دلار)، در سال 2006 میلادی اکران شد. این فیلم که با اقتباس از کتاب اول یان فلمینگ با همین نام ساخته شده است، شخصیت جدیدی از جیمز باند را معرفی می کند. ماشین راندن جیمز باند نیز در تمام فیلمها عالی و جذاب ساخته شده اند، چه در آن فیلمهای اولیه ای که باند از اتومبیلهای مدل بالای آن زمان استفاده می کرد و چه در فیلمهای جدید که رانندگی اش در اتومبیلهای آخرین مدل B.M.W.، Aston Martin و Ford فوق العاده و تک می باشد. علاوه بر کمپانی های معروف و بزرگ اتومبیل سازی، برخی کمپانی های معروف و بزرگ دیگر جهان نیز در این سری فیلمها تبلیغات می کنند. برای مثال گوشیهای Sony Ericsson را همه جا می توان در دسترس باند یافت، یا ساعتهایی با مارکی چون Swatch و Omega. فیلمهای جیمز باند به 21 فیلم رسمی، تعدادی فیلم غیر رسمی و چند نمایش تلویزیونی تقسیم می شوند. فیلم بیست و دوم جیمز باند نیز هم اکنون در مرحله تولید قرار دارد. دنیل کریگ هنرپیشه فیلم کازینو رویال، در این فیلم نیز نقش آفرینی خواهد کرد. با وجود اینکه قالب فیلمهای حیمز باند ثابت است (مبارزه بین خیر و شر و نیز وجود شخصیتهایی مانند M. و Q.)، فیلمهای جیمز باند همیشه مورد استقبال مردم و منتقدان بوده اند، بطوری که پس از گذشت سالها، از فیلم جدید جیمز باند (کازینو رویال) به عنوان جهشی نو در این زمینه نام برده می شود و به آن لقب شاهکار داده شده است. موسیقی جیمز باند نیز همیشه مورد نکته سنجی و ریز بینی بوده است. همواره سعی شده که خواننده های بسیار معروف جهان که در سطح بین المللی شناخته شده اند، ترانه های جیمز باند را ساخته و اجراء نمایند. برای مثال Shirely Bassey که از او بعنوان شاهکار هنر موسیقی نامبرده شده است، ساخت و خوانندگی ترانه های فیلمهای اول جیمز باند با بازی شون کانری و راجر مور را بر عهده داشته است. Paul McCarteny، موسس و عضو گروه Beatles که تاکنون هیچ گروهی نتوانسته در فروش آلبوم از نظر تعداد به این گروه برسد نیز ترانه های معروفی چون Live And Let Die و From Russia With Love را در فیلمهای جیمز باند با همین اسامی اجراء کرده. Madonna نیز از دیگر خوانندگان فیلم جیمز باند در فیلم روز دیگر بمیر محصول 2002 می باشد. موسیقی فیلم کازینو رویال محصول 2006 نیز توسط David Arnold تهیه کنندگی و اجراء شده است. خوانندگی ترانه کازینو رویال با نام You Know My Name را نیز Chris Cornell با صدای خشن و مرموزش بر عهده گرفته. روی هم رفته فیلمهای James Bond، فیلمهایی با معرفی اوضاع سیاسی روز جهان و نهایت استفاده از تکنولوژی های حال و آینده، فیلمهایی جذاب و مورد بحث منتقدان می باشند.

امیدوارم از این مطالب لذت و استفاده لازم را برده باشید.

با تشکر از خوندن مطالب این وبلاگ، بهزاد مقدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 5:4  توسط Behzad Moghaddam  | 

سلام. امیدوارم از مطالب قبلیم استفاده کرده باشین. در اینجا می خوام برا بار دیگه یکی از ترانه های قشنگ کارپنترز رو براتون قرار بدم. البته در پست های بعدیم حتما از بیوگرافی جالب این گروه براتون خواهم نوشت -- همونطورکه بهتون قول داده بودم. درضمن اینم لینک داونلود فایل ترانه که با کمی تغییر در کیفیتش سایزش به کمتر از ۱ مگابایت کاهش پیدا کرده و براحتی ظرف تنها چند دقیقه با مودمها و خطوط عادی تلفن ایران قابل داونلوده. درضمن این فایل در ویندوز مدیا پلیر باز می شه. لذت ببرین.

Richard & Karen Carpenter

 

,Long ago and oh so far away

.I fell in love with you before the second show

;Your guitar, it sounds so sweet and clear

;But you're not really here

.Its just the radio


?Dont you remember you told me you loved me baby

.You said youd be coming back this way again baby

.Baby, baby, baby, baby, oh, baby, I love you I really do


;Loneliness is a such a sad affair

.And I can hardly wait to be with you again


?What to say to make you come again

;Come back to me again

.And play your sad guitar
 
 
 
اگه بخواین آهنگ رو با کیفیت بالا داشته باشین٬ می تونین با مراجعه به سایتهایی مانند www.altavista.com
(بخش صدا و موسیقی)٬ با وارد کردن نام خواننده و عنوان ترانه و آهنگ٬ ترانه مورد نظرتون رو جستجو کنین.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 3:28  توسط Behzad Moghaddam  | 

سری رمانهای هری پاتر نوشته ج. ک. رولینگ٬ از معدود رمانهای مورد علاقه ام می باشند. قالب اصلی این رمانها مبارزه نیروهای خیر با نیروهای شر است که در داستانهای هزار و یک شبی که شهرزاد قصه گو به سلطان سنگدل (هارون الرشید) گفته می شد دقیقا همین سبک را شاهد هستیم. سالها مبارزه بین خیر و شر عضو جدایی ناپذیر بسیاری از داستانهای تخیلی دنیا بوده٬ اما موفقیت رمانهای هری پاتر٬ باعث شد کلیشه ای شدن این موضوع از اذهان عمومی حذف شده و به این سبک به ظاهر تکراری داستان سرایی نگاهی تازه شود. ابتدا نگاهی داریم به ترتیب و موضوعات داستانی کتابهای منتشر شده هری پاتر. نخستین رمان هری پاتر با نام Harry Potter And The Philosopher's Stone با نام Harry Potter And The Sorcerer's Stone (هری پاتر و سنگ جادوگر) در ایالات متحده در سال 1997 انتشار یافت. انتشارات بلومزبری (Bloomsbury) تنها انتشاراتی بود که نسبت به چاپ و انتشار رمان خانم رولینگ که بر طبق گفته خودش از روی بی پولی ابتدا بر روی کاغذ پاره ها و دستمال کاغذی ها نوشته و سپس تایپ شده بود، اقدام کرد. انتشارات دیگر در آن زمان بدلیل عدم امیدواری نسبت به موفقیت این رمان هریک به بهانه ای از چاپ و سرمایه گذاری بر روی این کتاب خودداری می کردند. در کتاب اول هری پاتر، نویسنده خواننده را با پسرکی آشنا می کند که پدر و مادرش توسط جادوی مهلک لرد ولدمورت - نماینده نیروهای شر - در کودکی اش به قتل رسیدند و خود نیز با این جادوی مهلک از سوی وی روبرو شده، اما با فداکاری مادرش از مرگ حتمی نجات یافته است. هری که فرزند جیمز و لیلی پاتر است، پس از مرگ والدین با خاله پتونیا (خانواده دورسلی ها) زندگی می کند. هری در روز تولد یازده سالگی اش اولین تماس مستقیم با دنیای جادوگران را تجربه می کند. تماسی که به کشف این حقیقت که لرد ولدمورت که به دلیل نابود شدن جسمش به علت بازگشت نفرینش بر روی هری به سوی خود، همواره در پی بازیابی جسمش و کشتن هری است، می شود. هری در اولین تماس رو در رو با هگرید - سرایدار و کلید دار هاگوارتز، مدرسه جادو و جادوگری بریتانیا - روبرو می شود. سپس با رفتن به مدرسه هاگوارتز با مدیر مدرسه آلبوس دامبلدور و خانم مینروا مگ گناگل (مشاور و دوست صمیمی آلبوس و معلم کلاس تغییر چهره و اندام) آشنا می شود. البته قبل از این آشنایی ها، وی در قطار با دوستان صمیمی آینده اش رون ویزلی و هرمایونی گرنجر آشنا می شود. موضوع اصلی داستان اول بر روی معرفی شخصیتها استوار است. از نکات جالبی که در دید کلی به این رمانها می توان آن را لمس کرد، ربط دهی ماجراها به یکدیگر است. برای مثال مکمل یک داستان یا تعریف در کتاب اول را می توان در کتاب ششم یافت، یا بعبارتی دیگر در حین خواندن کتاب (برای مثال) پنجم، ناگهان با مطلبی مواجه می شوید که ذهن و افکار شما را به سمت کتاب دوم که ممکن است دو سال قبل از آن، آنرا خوانده باشید سوق می دهد. شم دیگری که به این داستانها می توان نسبت داد، ترتیب آنها از کمرنگ به پر رنگ شدنشان است، بطوری که وقایع رفته رفته طی کتابهای دیگر رنگ بیشتری به خود می گیرند و خود را بیشتر به نمایش می گذارند. پس از انتشار کتاب اول (با مبلغ دستمزد 3000 پوند انگلیس به خانم رولینگ از سوی انتشارات بلومزبری)، جوآن به نوشتن رمان دوم پرداخت. رمان دوم با نام Harry Potter And The Chamber Of Secrets (هری پاتر و دخمه اسرار) در 2 جولای 1998 انتشار یافت. در این رمان بود که خواننده با هری پاتر و قدرتهایش بیشتر آشنا می شد. اینکه هری پاتر می توانست به زبان پارسل (یا پارسلی ها، زبان مخصوص مارها) صحبت کند، گمانه ها را در مورد امکان اینکه هری جانشین واقعی سالازار اسلیزیرین، یکی از بنیان گذاران مدرسه، است افزایش می داد. داستان کلی کتاب در مورد تفکیک اصیلها از غیر اصیلها بود. اصیلها در این کتاب (Of Pure Blood) و غیر اصیلها مانThe Cover Of The First Released Book Of Harry Potter Seriesند هرمایونی گرنجر که اولیاءش پزشک بودند (Mudblood یا خون کثیف) نامیده می شدند. توضیح اینکه گریفیندور، اسلیزیرین، ریونکلاو و هافلپاف چهار گروه اصلی هستند که به نامهای چهار موسس هاگوارتز نامیده می شوند. دانش آموزان سال اولی حین ورود به مدرسه طی مراسمی توسط کلاه تقسیم کننده هر یک به گروهی از این گروه ها تعلق می گیرند. هری، رون و هرمایونی هر سه در گروه گریفیندور (گروهی که آلبوس دامبلدور، مینروا مگ گناگل و چند تن از اساتید هاگوارتز نیز در دوران تحصیل به آن تعلق داشتند) قرار می گیرند و نقش مقابل هری، دراکو مالفوی پسر یکی از اساتید هاگوارتز، که بعدها معلوم می شود پدرش از مرگ خواران - فدائیان لرد ولدمورت - است، پسری با طرفداران خاص خودش است. نقش جنجالی این کتاب نقش گیلدروی لاکهارت، معلم جدید کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه (نقشی حساس که دائما در حال تغییر است) می باشد. وی که در کتاب یک دروغگوی فریبکار اما بسیار محبوب بخصوص در بین دختران معرفی شده در پایان قصد فرار از مدرسه را داشت. اما نکته ای که به رولینگ نسبت داده اند این است که وی این نقش را از روی شخصیت همسر قبلی اش نوشته است، ادعایی که از سوی رولینگ بارها و بارها رد شده است. داستان با پیروزی هری در برابر مار عظیم الجثه ای که تام ریدل، وارث حقیقی سالازار اسلیزیرین، برای قتل هری از آن کمک گرفته، و نجات جینی ویزلی (خواهر رون) به اتمام می رسد. خشک شدن دانش آموزان و گربه آقای فیلچ (خدمتکار بد اخلاق اما دقیق و وفادار هاگوارتز) نیز از نکات جدید ذکر شده در این کتاب است. کتاب بعدی که به عقیده من و بسیاری از خواننده های دیگر (طبق نظر سنجی های موجود در اینترنت) بهترین کتاب از این سری تا کنون می باشد، Harry Potter And The Prisoner Of Azkaban (هری پاتر و زندانی آزکابان) نام دارد. فضای رعب و وحشتی که در آغاز این کتاب توصیف شده کم نظیر است. موضوع اصلی این کتاب که در 8 جولای 1999 منتشر شد، بر روی ناپدری هری پاتر به نام سیریوس بلک - شخصی که به اشتباه جاسوس لرد ولدمورت شناخنه می شد - متمرکز شده است. در این کتاب با موجود جدیدی به نام باک بیک نیز آشنا می شویم. هری، رون و هرمیون با پرواز بر روی این موجود سریوس را از زندان نجات می دهند. دهکده هاگزمید جاییست که هری درمیابد که سیریوس بلک، کسی که تنها با یک اشاره انگشت 12 نفر را در خیابان کشت، در عین حال که نا پدری هری است، محل والدین هری را سالها پیش به لرد ولدمورت لو داده بود، نکته ای که بعدها خلاف آن ثابت می شود. جو ترس و وحشت و تاریک این کتاب به راستی هر خواننده ای را تحت تاثیر قرار می دهد. شخصیتها و اشیاء عجیب دیگری نبز در این داستان یافت می شوند، مانند ساعت زمان، قطار سریع السیر مخصوص جادوگران و .... نکته جالب توجهی که در این کتاب و سایر کتابهای خانم رولینگ مشاهده می شود، به تصویر کشیدن دقیق فرهنگ و اصالتهای انگلیسی است. از جغد (سمبل هوش و دانایی) گرفته تا اتوبوس دوطبقه و قطارهای واگن بخار. شایان ذکر است که انگلیس از معدود کشورهای جهان است که تقریبا تمام اصالتهای فرهنگی و سنتی خود را حفظ کرده است، طوری که انگلیس مهد فرهنگ در جهان نامیده می شود. در هر حال، کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان با نجات سریوس و باک بیک (که با نفوذ لوسیوس مالفوی - پدر دراکو - پس از زخمی کردن دراکو به اعدام محکوم شده بود) و با خداحافظی هری با سیریوس بلک پایان می یابد. از قلم نیافتد که Dementor ها و نیز انسانهای گرگ نما نیز از شخصیتهایی هستند که در این کتاب به آنها خوب پرداخته شده است. معلم درس جنجالی دفاع در برابر جادوی سیاه، پروفسور لوپین، خود یک انسان گرگ نما است که همانند هم گونه های دیگرش شبهایی که ماه کامل می شود به گرگ تبدیل می شود. جالب است بدانید که خانم رولینگ حتی در انتخاب اسامی شخصیتها نیز دقت لازم را کرده است. برای مثال کلمه لوپین در لاتین به معنای ماه کامل (ماه کامل شب چهارده) است. کتاب بعدی از سری رمانهای هری پاتر، با نام Harry Potter And The Goblet Of Fire در تاریخ 8 جولای 2000، درست یکسال پس از انتشار کتاب قبلی اش، منتشر شد. هری پاتر و جام آتش، کتابی است که در آن هری با مدارس جادوگری دیگری در سطح جهان آشنا می شود. جام جهانی کوویدیچ نیز در این کتاب گنجانده شده است. نیز طی مسابقه ای به نام TriWizard سه جادوگر، هریک به نمایندگی از یک مدرسه، می بایست در رقابتی مرگبار شرکت کنند و "افتخار ابدی" از آن برنده این سری مسابقات خواهد شد. هری که بدلیل سنش اجازه شرکت در مسابقه را ندارد، نا خواسته در مسابقه می باید شرکت کند. در واقع رقابتها آن سال بین 4 جادوگر انجام می شد. هری از مراحل سه گانه این تورنومنت (نبرد با اژدهای مجارستانی، نجات دوستان در زیر آب، و مارپیچ) با موفقیت عبور می کند، غافل از کمکی که شخصی از عمال لرد ولدمورت در هاگوارتز برای گشودن راه به وی می کند تا وی را به چنگال لرد سیاه بیاندازد. در این کتاب هری که کمی بزرگتر شده به چو چانگ، دختری که در هاگوارتز درس می خواند، احساس علاقه می کند ولی در درخواست برای رقص با چو در مراسم Yule Ball (شب عید میلاد مسیح) با جواب منفی وی روبرو می شود، چرا که چو قبلا به درخواست سدریک دیگوری پاسخ مثبت داده است. سدریک دیگوری پسر خوش قیافه و مهربانی است که نماینده هاگوارتز در مسابقه است. وی در فصلهای پایانی کتاب بدست لرد ولدمورت در قبرستانی متروکه کشته می شود. صحنه نبرد لرد ولدمورت و هری پاتر نیز در این کتاب به خوبی پرداخت شده است. گفتنی است ریز بینی برخی خوانندگان این کتاب موجب غلط گیری زمانی به خانم رولینگ شد و وی مجبور به انتشار مجدد این کتاب پس از اصلاح اشتباهش شد. از آنجا که در کتاب ذکر شده است که روح کشته شدگان به ترتیب آخر به اول از چوبدستی لرد ولدمورت به بیرون در می آمدند تا سپری برای هری در برابر وی ایجاد کنند، نویسنده جای پدر و مادر هری را از نظر زمانی به اشتباه ذکر کرده بود. معلم درس دفاع از جادوی سیاه در این کتاب، یک ارور (دستگیر کننده هواداران لرد ولدمورت) است، که از آغاز تا تقریبا پایان کتاب بدل آن مورد استفاده قرار گرفته است. چشم جادویی وی که 360 درجه اطرافش را می بیند، معجون جادویی که قیافه تغییر یافته اش را حفظ می کرد، معجون دروغ سنج پروفسور اسنیپ، و ... از نکات تازه این کتاب هستند. در پایان این کتاب هری به زحمت می تواند جسد سدریک را از طریق پورت کی (Port-Key) به همراه خود به زمین مسابقه برساند و به خواسته روح سدریک که درخواست باز گرداندن جسدش به پدر و مادرش را داشته عمل کند. کتاب بعدی هری پاتر با نام (Harry Potter And The Order Of Phoenix) که به دو شکل هری پاتر و محفل ققنوس و هری پاتر و دستور ققنوس در ایران ترجمه شده است، در 21 جون 2003 منتشر شد. در این کتاب هری می فهمد که خاله پتونیا از خود نیز ارتباطی با جهان جادو داشته است و یا لا اقل آن جهان را قبول دارد. هری طبق معمول پس از جر و بحث با خاله و عمو و پسر عمویش در خانه، سر به رفتن گذاشته و در حین عصبانیت دست به جادو با چوبش می کند که خلاف مقررات مدرسه می باشد. اما ناگهان با ارسال نامه هایی به خاله پتونیا از خطر کشته شدن هری به وی اطلاع داده می شود و هری نمی تواند از خانه خارج شود، مادامی که گروهی آمده و او را ببرند. این چندمین بار بود که هری به دلیل استفاده از جادو در محیط Muggle ها (افراد عادی و غیر آگاه از جادوگری و دنیای جادو) مورد موآخذه قرار می گرفت. بدلیل طولانی شدن متن، از گفتن جزئیات این کتاب و کتاب بعدی صرفنظر می کنم. شایان ذکر است که جبهه بندی ها بین اساتید هاگوارتز و همچنین بین دامبلدور و وزارت جادو و جادوگری (به صدارت فاج) صورت می گیرد. خانم رولینگ در این کتاب و نیز کتاب بعدی تمام سعی خود را انجام داده است تا تفاوت بین افرادی که فقط حرف می زنند و افرادی که بین حرف و عملشان فاصله ای نیست را نشان دهد. و همچنین افراد ترسو و شجاع و قهرمان صفت نیز در این کتاب توسط وی مشخص و تفکیک شده اند. هری در این کتاب اطلاعات دیگری راجع به سیریوس بلک، پسر بارتی کراوچ، دامبلدور و افرادی دیگر کسب می کند. کتاب بعدی خانم ج. ک. رولینگ، که در حال حاظر آخرین کتاب منتشر شده هری پاتر است Harry Potter And The Half-Blood Prince (هری پاتر و شاهزاده دورگه) است. در این کتاب (مانند کتاب پیش که نویسنده از پیش از مرگ یکی از شخصیتهای محبوب ((سریوس بلک)) اطلاع داده بود)، دامبلدور کشته می شود. کتاب بعدی هری پاتر که به گفته خانم رولینگ آخرین کتاب وی در این زمینه خواهد بود، برای انتشار در تاریخ 21 جولای 2007 برنامه ریزی شده است. نام این کتاب Harry Potter And The Deathly Hollows خواهد بود و گمانه زنی ها در مورد اینکه هری پاتر در این کتاب کشته خواهد شد یا نه ادامه دارد.

سری کتابهای هری پاتر از محبوبترین کتابهایی بوده اند که در عصر معاصر منتشر شده اند. فروش بیش از 325 میلیون نسخه کتابهای خانم رولینگ خود مهر تاییدی ببر این موضوع می باشد. درآمدی که وی از فروش این کتابها و نیز فروش امتیاز کتابهایش برای تبدیل به فیلم کسب کرده است، وی را به شخصی ثروتمند تر از ملکه انگلیس تبدیل کرده است. همچنین درآمدی که هنرپیشگان فیلمهای سری هری پاتر کسب کرده اند، آنها - از جمله دنیل ردکلیف، هرنپیشه نقش هری پاتر - را به ثروتمندترین نوجوانان اروپا مبدل کرده است. گفتنی است که فیلمهای هری پاتر تنها در رتبه بعدی، پس از فروش سری فیلمهای 21 گانه جیمز باند (با 4.3 بیلیون دلار فروش)، با 3.5 بیلیون دلار فروش، از فیلمهای پر فروش جهان هستند. در سال 1999 خانم رولینگ امتیاز حق تبدیل کتابهایش به فیلم را به مبلغ 1 میلیون پوند، معادل 1980900 دلار آمریکا، به کمپانی وارنر برادرز (Warner Bros.)، از معروفترین کمپانی های فیلم سازی فروخت. خانم رولینگ تنها به این شرط با فیلم سازی از روی اثرهایش موافقت کرد که تمام هنرپیشه ها بریتانیایی باشند (اهل انگلستان، ایرلند، اسکاتلند و ولز). درضمن در پایان ساخت فیلم هری پاتر و دخمه اسرار، ریچارد هریس - هنرپیشه نقش پروفسور آلبوس دامبلدور، مدیر مدرسه هاگوارتز - بر اثر ابتلا به سرطان در گذشت و مایکل گمبون جهت بازی در نقش پیشین وی جایگزین شد. هنرپیشه های معروفی نیز در این فیملها بازی کرده اند، مانند: Dame Maggie Smith در نقش Prof. Minrova McGonnagel، Sir Michael Gambon در نقش Prof. Albus Dumbledore و Gary Oldman هنرپیشه فیلم های Le'on Professional و Air Force One در نقش سیریوس بلک. همانطور که گفته شد، Sir Richard Harris نیز در دو فیلم اول نقش پروفسور آلبوس دامبلدور را بازی می کرد.

کتابهای هری پاتر به صنعت کتاب جهان و همچنین رشد کتابخوانی کمک زیادی کرد و این کتابها برای هر گروه سنی می تواند جالب، خواندنی و جذاب باشد.

امیدوارم از خواندن این مطالب لذت و استفاده برده باشید. در پست های بعد نیز از هری پاتر و نقدهایی که بر کتابها و فیلمهایش انجام می شود خواهم نوشت. درضمن اگر متوجه شدید اطلاعاتی غلط در این متن وجود دارد، یا غلط املائی احتمالی، لطفا در بخش نظرات آن ها را منعکس کنید تا در اسرع وقت اصلاح شوند. البته من نهایت دقت لازم را برای ارائه اطلاعاتی صحیح در این متن انجام داده ام. با تشکر از لطفتان.

بهزاد مقدم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:54  توسط Behzad Moghaddam  | 

سلام. همونطورکه قول داده بودم٬ امروز می خوام راجع به پدر گریگوریGrigory Efimovich Rasputin راسپوتین بنویسم. گریگوری راسپوتین متولد Pokrovskoye سیبری در سال 1872 همچنان در بین عده ای بعنوان یک قدیس شفا بخش و در بین عده ای دیگر بعنوان یک موجود شیطان صفت شناخته می شود. اجازه دهید موضوع را از جایی دیگر شروع کنیم. در دربار تزار نیکولاس 2 امپراتور روسیه کبیر، از خاندان رومانف ها، تنها شاهزاده پسر که قدرت قرار بود پس از شاه به وی انتقال پیدا کند مبتلا به بیماری هموفیلیا یا همان مرض خون بود که از مادر آلمانی تبارش به وی به ارث رسیده بود. کافی بود خار گل سرخی وی را از پای در آورد. بدین صورت که با ایجاد تنها یک خراش کوچک چند میلیمتری، آنقدر از او می توانست خون برود که وی را از پای در آورد. پزشکان دربار و بهترین پزشکان کشور از درمان وی عاجز مانده بودند. شاه نیز از ترس اینکه مردم قطع شدن رشته سلطنتی وی را با مرگ احتمالی تنها وارث تاج و تخت روسیه کبیر متوجه شوند، این موضوع را از افکار عمومی بشدت مخفی نگه می داشت. در سویی دیگر، شخصی بنام راسپوتین که یک کولی فقیر بود سفری طولانی را به مقصد ناکجاباد با پای پیاده آغاز کرده بود. وی که بخاطر عقایدش از طرف هم روستاییانش طرد شده بود، در خاطرات خود می آورد (و ادعا می کند که) مریم مقدس او را لمس کرده است و به وی گفته که به سنت پترزبورگ (لنینگراد) برود و فرزند امپراتور را شفا دهد. این که در آنزمان حتی نزدیکان شاه نیز از بیماری الکسی (تنها پسر شاه) اطلاعی نداشتند، خود می تواند گواهی باشد بر اینکه این موضوع به راسپوتین وحی شده است، چراکه وی پس از ورود به سنت پترزبورگ به دربار رفته و مدعی درمان بیماری الکسی می شود، حال آنکه غیر ممکن بود که وقتی نزدیکان شاه از آن بیماری بی اطلاعند، کسی از فرسنگها فاصله راه مدعی شفای آن بیماری شود. بر طبق اظهارات شاهدان عینی که در تاریخ ثبت شده است، راسپوتین در اولین روز ورودش به سنت پترزبورگ در کلیسایی حاضر می شود و ادعا می کند مریم مقدس او را لمس کرده است. پدر روحانی آن کلیسا پس از لمس وی ناگهان در مقابلش زانو می زند و از همه افراد حاضر در آن کلیسا می خواهد از راسپوتین شفاعت بخواهد که بقیه نیز چنین می کنند. عده ای معتقند آنروز راسپوتین کشیش را هیپنوتیزم کرد. کشیش آن کلیسا که از معدود افرادی بود که دربار بیماری الکسی را به وی خبر داده بود و وی مرتبا در بالین الکسی حاضر می شد، راسپوتین را بعنوان فردی مقدس به دربار معرفی می کند، بدون اینکه از بیماری الکسی به وی خبر دهد. درواقع ملکه روسیه از راسپوتین دعوت می کند که به دربار برود. آنجا راسپوتین در دربار ناگهان به سمت اتاق الکسی که از او در خواب خون می رفته می رود و پس از چند دقیقه لنگان لنگان از اتاق بیرون می آید، بصورتی که انگار درد را از وی گرفته است. تزارینا (ملکه) به اتاق الکسی می رود و با دیدن صحنه قطع شدن خونریزی وی به قدرت راسپوتین ایمان می آورد. ازین پس بود که راسپوتین جای تمام پزشکان دربار را گرفت. اوائل وی تنها هر از گاهی به دربار رفت و آمد داشت و درباریان وی را به هنگام نیاز از کنار خیابان پیدا می کردند. اما پس از چندی راسپوتین جای خود را در دربار باز کرد و از آنجا که درباریان (بخصوص ملکه) آینده تاج و تخت روسیه را از جهت در اختیار قرار گرفتن آن تاج و تخت میان رومانف ها در گرو راسپوتین می دانستند، راه را برای نفوذ بیشتر وی در سرنوشت روسیه باز کردند. از آنجا که وی از قشر بسیار تهی دست جامعه بود، تقریبا هیچ یک از آداب و رسوم دربار را رعایت نمی کرد. در غذا خوردن، لباس پوشیدن، راه رفتن و صحبت کردن طوری بود که شاه به زور و زحمت و به اصرار ملکه حضور وی در دربارش را تحمل می کرد. راسپوتین یک کولی دائم الخمر بود. وی همیشه درحال مصرف مشروبات الکلی بود و از موسیقی کولی ها نیز لذت می برد. ملکه پس از چندی خانه ای مجلل و زیبا را در اختیار راسپوتین قرار داد، خانه ای که بعدا به نوعی شفاعتخانه برای زنان روسیه تبدیل شد. زنان بسیاری از هر سطح و قشر، چه از قشر درباریان و چه از اقشار دیگر، به خانه وی رفت و آمد می کردند تا وی در مورد مسائلی مانند خیانت همسرانشان پیش بینی هایی را انجام دهد (که تمام این پیش بینی ها مو به مو درست از آب در می آمد). توضیح اینکه راسپوتین تقریبا تنها مراجعان خانم را قبول می کرد. 28 جون 1914 روزی بود که شکل گیری جهانی نو در آن رقم خورد. سیستمهای جهانی که از زمان جنگ های ناپلئونی پا بر جا مانده بودند تغییر یافتند. مبدا این اتفاقات در همان روز (28 جون 1914) با ترور دوک اعظم فراند فردیناند وارث تاج و تخت اتریش و لهستان توسط یک دانش آموز بوسنیایی صرب به نام گاوریلو پرینسیپ بود. اتریش و لهستان بر علیه صربیا اعلام جنگ کردند. قدرتهای دیگر اروپایی نیز به همراه اتریش و لهستان بر علیه صربیا که از متحدان رسمی روسیه بود با پا خواستند. دربار روسیه و اتریش علیرغم داشتن نسبت فامیلی با یکدیگر نتوانستند یکدیگر را قانع کنند و این سرآغازی شد برای وقوع جنگ جهانی اول، جنگی که در آن بیش از 9 میلیون سرباز کشته و میلیونها تن نیز بی خانمان شدند. روسیه ارتش خوبی داشت و در روزهای اول جنگ خوب پیش می رفت، اما وجود اختلاف بین فرماندهان جنگ این روند را تخریب کرد. تا جایی که نگرانی شاه از سقوط دولتش در طی جنگ وی را بر آن داشت تا خود شخصا در جبهه های جنگ حضور یابد، بی اطلاع از اینکه پیش از جنگ، نارضایتی های داخلی موجبات سقوط وی را فراهم خواهد آورد. نقش راسپوتین را در جنگ نمی توان نادیده گرفت. از آنجا که خود شاه در دربار حضور نداشت و همسرش اداره امور جنگ را برعهده داشت، و نیز بعلت درست از آب درآمدن تمام پیش گویی ها و پیش بینی های راسپوتین، ملکه مستقیما از طریق پیش بینی های راسپوتین تاکتیکهای جنگی را به فرماندهان جنگ ابلاغ و آنها را موظف به تبعیت از آنها می کرد. گفته می شود راسپوتین که خود از قشری رنجدیده بود، عمدا پیش بینی های غلطی انجام می داد تا موجبات سقوط حکومت خونخوار رومانف ها را فراهم آورد. پس از شکستهای پی در پی ارتش روسیه در جنگ، مردم و همچنین درباریان به نفوذ بیش از حد راسپوتین در دربار اعتراض کردند و خواستار اعمال راه حل اساسی در اینباره شدند. آنها حتی در نامه ای به ملکه انزجار خود را از این موضوع ابراز کردند که با بی توجهی ملکه روبرو شدند. سه شخص سرشناس به نامهای شاهزاده فلیکس یوسوپف (همسر دخترخاله تزار)، ولادیمیر میتروفانوویچ پوریشکوویچ (عضوی از دوما) و دوک اعطم دیمیتر پاولووییچ (پسرخاله تزار)، در طی جلسه ای رسمی راسپوتین را خطری جدی برای امنیت روسیه تلقی کردند. آنها در آن جلسه نقشه ترور وی را طراحی کردند و قرار شد شاهزاده فلیکس یوسوپف با استفاده از علاقه راسپوتین به زنها، وی را به بهانه درخواست مداوای همسر مریضش به منزلش بکشاند و با خوراندن سیانور در لای کیک و کلوچه و شراب او را بکشند. گفتنی است مرگ راسپوتین حتی بیشتر از زندگی وی معروف است. در 30 دسامبر 1916 تلفن منزل راسپوتین به صدا در می آید و شاهزاده فلیکس از وی می خواهد برای مداوای همسر زیبایش به خانه اش برود. راسپوتین پس از چند بار امتناع از قبول این درخواست، بلاخره با اصرار زیاد طرف درخواست را می پذیرد. پس از قطع کردن تلفن، وی نامه معروفش را می نویسد که هم اکنون در موزه ملی سنت پترزبورگ روسیه از آن نگهداری می شود. قسمتی از متن نامه مذکور بدین شکل است: مادر (منظور ملکه می باشد)، می دانم که مرگ من نزدیک است. امروز آخرین لحظات زندگیم را سپری می کنم. اما آگاه باشید. اگر من توسط روستاییان و کولی ها و هم قطارانم به قتل رسیدم بدانید که هیچ خطری شما و مردم روسیه را تهدید نمی کند، اما اگر من توسط یکی از افراد دربار یا فامیلهای شما بقتل رسیدم، بدانید که شما و خانواده تان و کل اهل دربار بیش از 2 سال زنده نخواهید ماند و به دست مردم روسیه کشته خواهید شد.... دوستتان دارم، پدر گریگوری راسپوتین. این آخرین پیش بینی راسپوتین بود که کاملا درست از آب درآمد، درست مثل سایر پیش بینی های وی. راسپوتین به خانه شاهزاده فلیکس می رود و در زیر زمین خانه وی، در حین انتظار برای دیدن همسر به ظاهر مریض وی (که وی هرگز او را در آن روز نمی بیند)، با کیکهای چای و شراب مسموم شده به سیانور پذیرایی می شود. شاهزاده پس از تعارف کیک و شراب به راسپوتین و دیدن اینکه وی همه آنها را خورد، به بالا می رود تا مرگ وی را انتظار بکشد. از آنجا که سیانور تنها در کمتر از چند دقیقه انسان را از پای در می آورد، شاهزاده فلیکس پس از چند دقیقه به پایین می آید، اما در کمال تعجب می بیند که راسپوتین از وی تقاضای کیک و شراب بیشتری می کند. وی با بالا رفته و با کمک پزشکی که در آنجا بود همه پودر سیانور را در کیک ها و گیلاس شراب خالی می کند و آنها را به پایین می آورد. در کمال تعجب، پس از چند بار درخواست برای کیک شراب مجدد، راسپوتین هنوز زنده بود. شاهزاده فلیکس دیگر تحملش تمام می شود و با کلت کمری اش به قلب راسپوتین نشانه می رود و شلیک می کند. در این هنگام راسپوتین به زمین افتاده و به ظاهر از پای در می آید. شاهزاده فلیکس به بالا می رود تا طنابی حاضر کند و با آن بدن راسپوتین را بسته وی را به جایی دیگر انتقال دهد. پس از اینکه وی به پایین می آید تا طناب را دور بدن راسپوتین ببندد، ناگهان راسپوتین بلند می شود و قصد خفه کردن وی را دارد. به هر زحمتی که شده شاهزاده فلیکس دوباره دو گلوله به راسپوتین شلیک می کند و به بالا می رود تا دوستانش را صدا کند، اما هنگام بازگشت به همراه دوستانش می بیند راسپوتین قبلا برخاسته و از پله های دیگری در سمت دیگر زیر زمین به بالا فرار می کند. آنها وی را تا دروازه قصر در آن شب سرد برفی دنبال می کنند و وی را در بالای میله های آهنی قصر در حالی که قصد افتادن از میله ها را در سمت دیگر قصر برای فرار داشته است، مجددا هدف گلوله قرار می دهند که اینبار وی از بالای میله ها به زمین افتاده و دوباره به ظاهر می میرد. شاهزاده فلیکس و دوستانش وی را با طنابی بسته و به بالای پلی می برند تا وی را در آبهای نیمه منجمد رودخانه ای که از شهر عبور می کرده رها کنند. آنها در راه نیز با مقاومت راسپوتین مواجه می شوند. تا بلاخره موفق می شوند وی را در آب بیاندازند، در حالیکه با تعجب شاهد دست و پا زدن راسپوتین در آبها هستند. وی از ترس رسیدن ماموران حکومتی به همراه دوستانش آنجا را ترک می کنند و منتظر دیدن کامل مرگ واقعی راسپوتین نمی شوند. فردای آنروز ملکه در حالیکه نامه راسپوتین را که روز قبلش به وی از طرف راسپوتین ارسال شده بود می خواند، دریافت که قاتل راسپوتین کسی نیست جز پرینس فلیکس یوسوپف، از خاندان دربار. درست همانگونه که راسپوتین در نامه اش پیش بینی کرده بود با انقلاب کبیر روسیه در سالهای 1916 و 1917 به نابودی خاندان رومانوفها انجامید. در آگوست 1917 تزار و خانواده اش به حبس خانگی در منزلی واقع در 15 مایل دورتر از طرف جنوب پتروگراد شدند، جایی که برای مدتی از آنها در برابر انقلاب مردم محافظت می شد و راحتی نسبتا مناسبی در آنجا داشتند، اما با بر سر قدرت آمدن بلشویکها در اکتبر 1917 (تنها چند ماه پس از آن)، نیکولاس (تزار) و همسرش و همچنین یکی از دخترانش به کوچ به خانه ای دیگر واقع در یکاترینبورگ مجبور شدند. الکسی به دلیل بیماری اش نتوانست آنها را در این سفر همراهی کند و با خواهرانش الگا، تاتیانا و آناستازیا تا می 1918 آنجا (توبولسک) را ترک نگفتند. خانواده تزار در خانه ایپاتیف در یکاترینبورگ، قلعه نظامی بلشویکی، حبس شدند. در شبی مابین 16 و 17 جولای، نیکولاس (تزار)، الکساندرا (ملکه)، فرزندانش، پزشک دربار، و سه خدمتکارشان راس ساعت 2:33 دقیقه صبح (نیمه شب) با گلوله قتل عام شدند. گفته می شود فرمان این قتل عام مستقیما از طرف شخص رئیس نیروهای بلشویک صادر شده بود. ماموران اجرای قتل عام، به گریه تزار در آخرین لحظه عمرش اشاره می کنند. گفتنی است خواهر و اقوام دیگر تزار و تزارینا نیز پیش از آنها هر یک در زمان و مکان خاصی به قتل رسیده بودند. این بود پایان سلطه طولانی مدت خاندان رومانف ها بر روسیه. پیش بینی راسپوتین از معروفترین پیش بینی ها در اریخ به حساب می آید. در ضمن در سال 1920 شخصی در روسیه مدعی دیدن راسپوتین شد و حتی از وی عکس نیز برداشت (با توجه به اینکه امکان مونتاژ عکس در آن زمان تقریبا صفر بوده است). عکسهای وی نیز در موزه ملی روسیه در سنت پترزبورگ (لنینگراد) نگهداری می شود.

امیدوارم از خواندن این نوشته ام استفاده کرده باشید. در پایین لینک هایی را قرار داده ام که با کلیک بر روی آنها می توانید تصاویری از پدر گریگوری راسپوتین و همچنین خاندان سلطنتی رومانف ها را مشاهده کنید.

با تشکر. بهزاد مقدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:11  توسط Behzad Moghaddam  | 

با سلام. قبل اینکه مطلب بعدیم رو در مورد راسپوتین بنویسم٬ می خوام یه شعر از ترانه

A Song For You رو از Carpenters که بعدا در مورد خود گروه دو نفره خواهر و برادری و زندگی خواننده زن این گروه که به شعر پایین هم مربوطه مطلب خواهم نوشت. امیدوارم از این ترانه خوشتون بیاد (البته این بخشی از ترانه هست):

I love you in a place where there’s no space or time

I love you for in my life you are a friend of mine

And when my life is over remember when we were together

We were alone and I was singing this song for you

خواننده این آهنگ Karen Carpenter هست که بعد از آخرین اجرای ترانه فوق٬ تنها چند روز بعد بر اثر بهم خوردن تعادل مواد بدن می میره و بدن بی جانش تو یکی از بی سابقه ترین تشییع جنازه های مربوط به هنرمندان تشییع می شه. حالا شاید بشه ارتباطی بین شعر فوق (که خودش گفته و خونده) و زندگی خودش پیدا کرد. طوری که برادرش ریچارد کارپنتر بعدها یادداشتهای شخصی خواهرش رو چند روز قبل مرگش منتشر کرد که تو اونا خواهرش از اینکه دنیا رو به زودی ترک خواهد کرد صحبت کرده بود. روحش شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:13  توسط Behzad Moghaddam  | 

بعنوان مقدمه ای بر این مقاله باید ابتدا خاطر نشان شد که نوشتن مقاله ای در مورد مارکس و مارکسیسم به معنای شناخت واقعی از وی و نظریات معروفش نیست٬ چراکه تنها درصد بسیار کمی از تابعان وی با افکار وی آشنا هستند و این موجب چندگانگی محسوسی در بین پیروان مارکسیسم در جهان شده است. همچنین درج این مقاله به معنای تایید و یا رد نظریات مارکس نمی باشد.

کارل مارکس که در سال ۱۸۱۸ در روسیه (اتحاد جماهیر شوروی سابق) متولد شد٬ تحت تاثیر اشخاصی چون لودویگ فرباخ و افراد رادیکال دیگری در مورد نظریات هگل قرار گرفت و به فلسفه گرایش پیدا کرد. کارل مارکس در واقع نظریه هگل را بطور آکادمیک مطرح کرد و با تحقیقاتی که در مورد جوامع انسانی انجام داد٬ توانست پیش بینی هایی (هر چند با برخی اشتباهات) در مورد ظهور کومونیسم و سوسیالیسم در جوامع اروپایی و آمریکا انجام دهد. در این مقاله قصد ندارم به تک تک موارد بطور کامل بپردازم٬ و مقصود ارائه کلی چند نظریه از وی می باشد.

کارل مارکس با مطالعاتی عمیق که در سن ۱۶ سالگی در کتابخانه بزرگ همسایه اش که بدلیل درک هوش و فهم و استعداد بالای کارل آن را در اختیار وی قرار داده بود آغاز کرد٬ توانست علل پیدایش انقلابها در جهان را بطور علمی مورد بررسی قرار دهد. برای مثال در اینجا در مورد انقلاب کبیر روسیه (۱۹۱۷) را از دیدگاه مارکس مورد بررسی قرار می دهیم. همانطور که شاید بیشتر ما در تاریخ خوانده باشیم٬ انقلاب کبیر روسیه از خونین ترین انقلابهای جهان بشمار می رود که بیش از ۴ میلیون نفر را به کام مرگ کشاند. از دید مارکس و بسیاری از اندیشمندان دیگر این انقلاب یکباره به وقوع نپیوست و زمینه آن از سالها پیش فراهم شده بود. یکی از علل اصلی این انقلاب نارضایتی مردم از خاندان رومانف بود. تزار نیکولاس ۲ - امپراتور روسیه٬ شاه لهستان و دوک اعظم فنلاند بعنوان آخرین تزار روسیه٬ با قتل عام مردم به هنگام شورشهای کارگری و عوام به این نارضایتی ها دامن زد. از دلایل اصلی این انقلاب همچنین می توان از وجود شخصی مقدس مءآب به نام راسپوتین در دربار رومانوفها نام برد که بعنوان معالج روحی روانی پسر تزار که به هموفیلیا مبتلا بود در آنجا حضور داشت. داستان این شخص همچنان از پر رمز و راز ترین بیوگرافی های تاریخ است و مرگ او هنوز هم در پرده ای از ابهام فرار دارد. در مطلب بعدی در مورد وی مفصل صحبت خواهد شد. مارکس اینگونه می اندیشد که روسیه پیش از تزار نیک.لاس ۲ روسیه فئودالی بود. یعنی کشاورزان تحت رعیت اربابان خود در زمین کار می کردند. این سیستم نوعی سیستم مدرن برده داری رایج در آن زمان بود که نه تنها در روسیه بلکه در بسیار از کشورهای دیگر جهان مانند کشور خودمان نیز این سیستم رواج داشت. بدلیل اینکه قدرت در دست سرمایه داران و زمین داران بود٬ رعیتها هیچ گونه حق فکر و ارائه نظری در مورد کارشان نداشتند. بر طبق مطالعات مارکس بر روی جوامع انسانی٬ سیستم کاری کشاورزان رعیت طوری بوده که برای مثال هر کشاورز کار کشت و زراعت چند کیلومتر زمین را بر عهده داشته است و فواصل موجود میان هر دو کشاورز بهنگام کار در زمین (که وقت اعظم آنها را در روز می گرفت) کمتر از چند کیلومتر و یا حداقل چند صد متر نبوده است. پس کشاورزان بهنگام کار امکان هر گونه تبادل نظر و صحبتی با هم نداشته و حتی نمی دانستند که چند صد متر آنطرفتر بر سر همکارشان چه می گذرد. اما اندک اندک با صنعتی شدن جوامع پس از اختراع ماشین بخار توسط جیمز وات٬ کارخانه ها افتتاح شدند. اینک سرمایه داران سرمایه شان را از زمینها به کارخانجات صنعتی انتقال دادند و از رعیتها بنحو دیگری کار کشیدند. اما اینجا یک موضوع متفاوت شکل گرفت. رعیتی که تا چندی پیش حتی امکان داشتن خبر را نیز از همکار خود نداشت٬ حال نه تنها مجال صحبت و تبادل افکار را با رعیتهای دیگر در محیط بسته کارخانه پیدا می کرد٬ بلکه به چشم خود می دید که چه نوع شکنجه ها و کار کشیدن هایی بر هم نوع خود در کارخانه تحمیل می شود. این امر اندک اندک موجبات تشکیل اتحادیه های کارگری و معهذا شروع اعتصابات و شورشهای کارگری را فراهم آورد. این نارضایتی ها و شورشها که مسلما بر اساس یک اصل آشکار در جوامع کارگری مختلف صورت می گرفت٬ موجبات گسترش نارضایتی ها در سطح اجتماع را فراهم کرد. همانطور که بدیهی است٬ کارفرما همیشه به دنبال کار کشیدن بیشتر از کارگر و پرداخت مزد کمتر به او بوده٬ در حالیکه کارگر نیز به تبع این اصل خواهان کم کاری همراه با پرداخت مزد زیاد می باشد. این کشمکشها باعث شورش و اعتصابات گوناگونی می شود که در شکل گیری انقلابهای گوناگونی از جمله انقلاب صنعتی فرانسه بسیار موثر می باشند. با تبدیل جامعه فئودالی به جامعه صنعتی و تشکیل اتحادیه های کارگری در روسیه تزاری٬ درک عمومی از وضع جامعه آنروز روسیه افزایش یافت و این باعث بروز داده شدن نارضایتی های عمومی شد٬ تا جاییکه مردم به رهبری بلشویکها وارد کاخ تزار شده و وی٬ همسر آلمانی تبارش و فرزندان و خدمتکارهایش را به اسارت گرفته و همانطور که گریگوری راسپوتین قبل از شب مرگش در نامه ای (که هم اکنون در موزه ملی روسیه نگهداری می شود) پیش بینی کرده بود٬ همه آنها را طی دو سال قتل عام کردند. البته ناگفته نماند که جنگ جهانی اول و نبرد با آلمانها بعنوان اصلی ترین علت انقلاب روسیه معرفی می شود که با بی خردی تزار و صرف با پیش بینی های راسپوتین که نفوذ زیادی به دربار داشت (هرچند پیش بینی هایش هرگز غلط از آب در نیامد) در تصمیم گیری تصمیمات استراتژیک جنگ همراه بود. مارکس در واقع جان تاریخ را که هگل در نظریه معروفش به آن اشاره کرده بود٬ کشف کرد که آن همان توده مردم بود. مارکس به دلیل عقاید خطرناکش در آن زمان به رغم اخذ مدرک دکتری٬ صاحب کرسی برای تدریس در دانشگاه نشد و از کشورهای مختلفی جون آلمان و بلژیک یکی پس از دیگری اخراج می شد. وی سر انجام در انگلستان به زندگی خود ادامه داد. از دلایل عدم مخالفت انگلستان با حضور وی در آن کشور٬ دشمنی بریتانیای کبیر با آلمان یاد می شود. اندیشه های مارکس بسیار پیچیده است٬ طوری که صدها و بلکه هزاران گروه نشات گرفته ای این عقاید که هیچ یک هویت واقعی مارکس را نمی شناختند شکل گرفت. چه بسیار جنایتهایی که به اسم مارکسیسم در جهان به وقوع پیوست٬ طوری که اگر مارکس هم اکنون زنده بود٬ بر اکثر این گروهها لعنت می فرستاد. نمونه های بارز گروههای کمونیسم برگرفته از عقاید مارکسیستی در جامعه ما حزب توده و مجاهدین انقلاب (و اکنون برخی منافقین) می باشند. امروزه پس از گذشت سالها از مرگ وی در ۱۸۸۳ وی همچنان بعنوان متفکری بزرگ در جوامع غربی شناخته می شود. وی همواره نظام امپریالسیتی (سرمایه دای) را مورد شدیدترین تهاجمات قرار می داد و این خود باعث بوجود آمدن دشمنان فراوان بر علیه وی می شد. از عقاید وی می توان به این عقیده اش اشاره کرد که فلسفه می بایست با تبدیل به عمل٬ جهان را مورد تغییر و تحولات عظیمی قرار دهد. در اینجا مقاله را با درج جمله ای از کارل مارکس به پایان می رسانم:

بشر خود تاریخ را می سازد٬ اما نه آنگونه که می خواهد. آنها تاریخ را تحت شرایطی که خود انتخاب کننده اش بوده باشند نمی سازند٬ بلکه تاریخ خود را در شرایطی که مستقیما از گذشته به ارث برده اند به حرکت وا می دارند (می سازند). سنتهای تمام نسلهای مرده پیشین بر مغز حیات همچون کابوسی سنگینی می کند. "کارل مارکس٬ ۱۸۸۳ - ۱۸۱۸).

به امید مورد استفاده واقع شدن مطالب فوق. با تشکر. بهزاد مقدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:46  توسط Behzad Moghaddam  | 

شاید تو ایران عده کمی اسم گروه Spandau Ballet رو شنیده باشن، اما بر اساس چارتهایی که معروفترین نظرسنجی ها توسط پیشگامان رسانه ای موسیقی (BBC، MTV) طی سالها تنظیم شده است، ترانه های True و Gold همچنان بعنوان محبوبترین ترانه های قرن بیستم میلادی شناخته می شوند. این ترانه ها که متعلق به گروه Spandau Ballet است همچنان پس از گذشت بیش از دو دهه از ساخت آنها از فروش خوبی برخوردارند. سبک موسیقی این گروه از راک اندرول (Rock & Roll) به موسیقی Soul و با انجام تغییرات مخSpandau Ballet, Reformationتلفی که گروههای دیگر به آهنگهای این گروه دادند به Pop. Soul متغیر است. گروه Spandau Ballet در سال 1976 توسط برادران گری و مارتین کمپ (Martin Kemp & Gary) و تونی هادلی (Tony Hadly) شکل گرفت، گروهی که بعدها توانست موقعیت خود را با گذشت بیش از 25 سال حفظ کند. این گروه بریتانیایی که ابتدا در کلوپهای شبانه انگلستان و ایرلند به اجرای برنامه می پرداختند توانستند با ارائه اولین کار تکی خود (اولین Single خود) به نام Chant No. 1 خود را به جهان موسیقی رسما معرفی نمایند. ترانه ای حاوی بخشهایی از موسیقی دیسکو، فانک و بخشهای جالب و گاها مضحک. سال 1983 سالی بود که آنها شاهکار موسیقی Blue-Eyed Soul را که همان ترانه True می باشد در استودیوی Compass Point واقع در Nassau با نهیه کنندگی Steve Jolly و Tony Swain به جهان عرضه کنند. ساخت این ترانه موجب شد که گروه جهشی بزرگ از دیسکوهای شبانه به رسانه های جهان داشته باشد. ترانه هایی که Gary Kemp آنها را نوشت نیز به شاهکارهای دیگر این گروه تبدیل شدند. ترانه Gold که با شنیدن آن احساس خوبی همراه با اعتماد به نفس به شنونده دست می دهد نیز بعنوان دومین ترانه محبوب قرن گذشته میلادی شناخته می شود. 200 میلیون نسخه فروش خود حاکی از موفقیت این گروه دارد. فروش ترانه های این گروه طی مدتی کمتر از 5 سال بحدی رسید که با فروش ترانه های خواننده های معروف وقت (و اکنون) مانند Diana Ross، Michael Jackson، و از همه مهمتر The Beatles رقابت می کرد. اکنون این گروه از بزرگترین گروههای موسیقی جهان بشمار می رود که علیرغم عدم فعالیت همانند گذشته، همچنان در صدر نظرسنجی ها می باشد. جالب است بدانید که نام این گروه از دو کلمه Spandau که نام زندانی در آلمان پیش از و همزمان با جنگ جهانی دوم است و Ballet که در اینجا به معنای چرخش و پریدن از چهارپایه است تشکیل شده است. علت انتخاب این اسم این است که در زندان Spandau در آلمان دوره نازی اعدامهای زیادی صورت می گرفت و اعدامی ها ترجیح می دادند خود با حرکتی خاص (که در بین زندانیان آن زندان به مد تبدیل شده بود) همراه با چرخش و پریدن از چهارپایه یا صندلی اعدام، کار را به اتمام برسانند تا اینکه با رفتار بد ماموران اجرای حکم اعدام روبرو شوند. در اینجا لینک داونلود دو ترانه معروف Gold و True را قرار داده ام که با کلیک بر روی آن و ذخیره فایل در محل دلخواه بر روی هارد سیستمتان می توانید پس از اتمام عملیات داونلود به آنها گوش دهید. امیدوارم از شنیدن این ترانه ها لذت ببرید.

Spandau Ballet - Gold

Spandau Ballet - True

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 5:1  توسط Behzad Moghaddam  |